اصفهان را تا چو او غمخوارهء موجود شد * فال او فرخنده آمد طالعش مسعود شد
خلقش از خلقش نشست اندر نعيم و ناز شد * آب جويش چون گلاب و خاك راهش عود شد
اصفهان را در جهان تاج تفاخر بر سر است * شكر ايزد را چو او را عاقبت محمود شد
و مشهورات مواضع جانپرور ، و مقامات متفرّجات دلخواه درخور متقارب و متلاصق به شهر و شهرستان كه مسقط رأس اين سرور سرير سعادت و سيادت و صفدر ، و مهتر دست مسند سعادت است ، از زمان صاحب محاسن و عصر مترجم ، آنچه در عداد تعداد مىآيد ، و هريك به حقيقت ، موصوف اين ابيات ، از گفتار ابو العلاى سروى مىشود ، و هي هذه :
او ما ترى البستان كيف تجاوبت * أطياره و زها لنا ريحانه
و تضاحكت أنواره و تسلسلت * أنهاره و تعارضت أغصانه
و كأنّما يتفرغب القطر عن * حلل نشرن رياضه و جنانه
نخست حصن ماربين كه معروف است به آتشكده ، و الحق ، آيت
يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً
بر هر ورقى از رياحين آن نزهتگاه مسطور ،
ماربينى كه نسخهء ارم است * آفتاب اندر او درم درم است
صحن او ده در ده مرغزار ، و صد در صد جويبار ، لب غنچهء گلزارش چون دهن معشوق تنگ ، و پيراهن گل چون دامن عاشق به دست خار ، ده پاره ، و به خون دل صد رنگ از روائح رياحين بهارش مشام خلد برين معطّر ، و از لوائح رخسار گلزارش چهرهء رضوان و