كه دستهاى اسب با آن سر چه مىكند ؟ ! پدرم گفت : فرزند عزيزم ! آنچه بر سرش آوردهاند سختتر از اين بوده است . آن مرد خود برايم تعريف مىكرد كه از آن هنگام كه او را كشتهام شبى به خواب نمىروم جز آنكه او به سراغم مىآيد و شانههايم را مىگيرد و مرا مىكشد و مىگويد : راه بيفت و مرا به دوزخ مىكشاند و در آن مىافكند تا صبح از خواب برخيزم ، و نيز گفت : يكى از زنان همسايه كه صدايش را در خواب شنيده بود مىگفت : با نالهها و نعرههايش نمىگذارد كه يك لحظه از شب را هم به خواب رويم . راوى در ادامه گفت : با گروهى از جوانان قبيله نزد همسرش رفتيم و در بارهء او از همسرش پرسيديم و او گفت : خود همه چيز را آشكارا گفته است و راست گفته است .
( 1 ) [ 853 ] 9 - . . . عمّار بن عمير تميمى گويد : چون سر عبيد اللَّه بن زياد - لعنت خدا بر او باد - و سرهاى يارانش - . خشم خدا بر آنان باد - را آوردند ، زمانى رسيدم كه مردم مىگفتند :
آمد . ناگاه مارى در ميان سرها آمده و داخل بينى عبيد اللَّه بن زياد - لعنت خدا بر او باد - شده و دوباره از سوراخ بينىاش خارج شد و وارد سوراخ بينى ديگرى شد .
( 2 ) [ 854 ] 10 - . . . امير مؤمنان عليه السّلام روايت نموده كه پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود : سر خونين حسين [ عليه السّلام ] براى فاطمه [ سلام اللَّه عليها ] مجسّم شود و او فرياد برآورد :
فرزندم ؛ ميوهء دلم ! فرشتگان از نالهء فاطمه [ سلام اللَّه عليها ] بيهوش گردند و اهل محشر ندا دهند : اى فاطمه ، خداوند قاتل فرزندت را بكشد ! و خداى گرامى و بزرگ فرمايد : اين كار را در مورد قاتل او و پيروان و دوستداران و رهروانش انجام دهم و همانا فاطمه [ سلام اللَّه عليها ] در آن روز سوار بر شترى از شترهاى بهشتى باشد كه پيشانىاش زيبا ، گونههايش برآمده و روشن ، چشمانش ميشى ، سرش از زر ناب ، گردنش مشكين و عنبرين ، لگامش از زبرجد سبز ، جهازش درّى باشد كه با گوهر آراسته شده است ، بر روى شتر كجاوهاى باشد كه پوشش آن نور خدا و درونش رحمت اوست و لگامش به درازاى يك فرسخ از فرسخهاى دنياست . گرداگرد كجاوهاش هفتاد هزار فرشته در حال تسبيح و تمجيد و تهليل و تكبير و ثناى پروردگار جهانيان به پيش آيند ، سپس نداگرى از درون عرش ندا دهد : اى اهل محشر ! چشمان خويش را فرو داريد ؛ اين فاطمه دختر محمّد پيامبر خداست كه از پل صراط مىگذرد ، پس فاطمه سلام اللَّه عليها و
ثواب الأعمال وعقاب الأعمال ( فارسى ) — صفحة 503
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٥٠٣