به حكم جمال منصبغ شده ، ظاهر مىشوند از آن سرايت اثر جلال جز به صورت حفظ أدب و مراعات وقار و وصف ستودگى ، پيدا نمىآيند و از اين جهت نيز همه مستلزم قرب مىباشند . پس طالبان مسترشد چون نظر بر اين صفات افكنند و متابعت آن كنند ، به تخلَّق و اتّصاف به آن اوصاف ، آن همه موجب قربت ايشان شود .
پس كو بياييد و بشتابيد « 1 » به سوى دريافت اين اوصاف كمال جامع ميان اين دو وصف جلال « 2 » و جمال .
و في منتهى في لم أزل لي واجدا
جلال شهودي عن كمال سجيّة « 3 »
و در آخر و منتهاى في ، كه حكم ظرفيّت مكانى و زمانى و علمى و روحانى ، بل مفهوم ظرفيّت عقلا و وهما ، همه به كلَّى منتهى مىشود ، اعنى در حضرت غيب مطلق من ، هميشه عظمت و بىنهايتى ذات خودم را و عظمت و بىنهايتى شهود خودم را كه به ذات كامل مطلق بىنهايت خودم متعلق است ، و بىنهايتى ممكنات فرع و اثر آن شهود و بىنهايتى او است ، دريابنده بودم از غايت كمال احاطت و سعت بىغايت ، كه خلق و وصف ذاتى من است .
يعنى : اين وجدان من ، مر بىنهايتى شهود ذات ، بىنهايت خودم را حاصل از كمال سعت و احاطت ذات من بود كه آن كمال احاطت وسعت خلق و وصف ذاتى من است . و الله المرشد .
و في حيث لا في لم أزل في شاهدا
جمال وجودي لا بناظر مقلتي « 4 »
و در آن جا نيز كه حكم ظرفيت و مفهوم را از حرف في ، اصلا مجال نبود و هنوز اثر و حكم تميّز علم از عالم و معلوم و تميّز اسم دهر و غيره ، از مسمّى
هامش
« 1 » بياييت و بشتابيت - خ ل - .
« 2 » اين دو وصف جلال و جمال را - خ ل - .
« 3 » في منتهى في : اى في منتهى ما يقال شيء .
« 4 » في حيث لا في : اى في حيث لا يقال في شيء .