متنوع مىنمود ، لا جرم من متردد مىبودم ، كه حقيقت من في نفس الأمر چيست ؟
دليل است يا آيينه يا عين ، پس آن تردّد به سبب آن حاصل مىآمد كه حضرت معشوق به واسطهء تجلَّى جلال جمال خودش ، مرا بى من در آن حيرت و مغلوبى بر مراتب و مقامات حجاب و كشف و شهود و علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين مىگذرانيد ، تا به حكم آن تجلَّى [ 1 ] و حكم حيرت كه خود در خود سفر مىكردم « 1 » . - از خود در خود سفر مىكردم - م - .
أسافر من علم اليقين لعينه
إلى حقّه حيث الحقيقة رحلتي
سفر مىكردم از مقام حجابيّت و مرتبهء علم اليقين ، و خود را آن جا دليل بر حضرت معشوق ديدن ، تا به مقام كشف و مرتبهء عين اليقين ، و خود را آن جا آيينه و مظهر اسما و صفات آن حضرت مىيافتم ، و از آن جا تا به مقام شهود و جمع و مرتبهء حق اليقين ، سفر مىكردم ، تا آن جا كه غايت حقيقت خودم بود ، أعنى مقام احديّت جمع ، منزل به منزل و حضرت به حضرت ، رحلت مىكردم و خود را آن جا عين آن حضرت مىيافتم ، و ليكن باز حكم حيرت آن تجلَّى مرا در تردّد و تحيّر مىانداخت ، و مرا از اين حقيقت خودى خودم غافل مىگردانيد .
الألف و اللام « 2 » في الحقيقة قائم مقام الإضافة ، اى حيث حقيقتى رحلتى .
و انشدني عنّي لأرشدني على
لساني إلى مسترشدي عند نشدتي « 3 »
و چون به مقام حق اليقين و حضرت جمع وحدت كه در نفس امر حقيقت من آن است ، مىرسيدم ، منصبغ به حكم آن غفلت و حيرت از جلال جمال مذكور از اين حقيقت خودى خود غافل و بىخبر و او را طالب و حكم اين حضرت وحدت
هامش
[ 1 ] و حكم حيرت بىخود ، در خود سفر مىكردم - خ ل - .
« 1 »سفر از خويشتن در خويشتن كرد
هر آن كو عارف و الا مقام است« 2 » الألف و . . . في م : قاما مقام . . .
« 3 » انشدنى : افتشّ عن نفسى ، اطلبها . أرشدني : اهدى نفسى النشدة ، المرة من نشده : فتش عنه .