باز مىدارند ، لا جرم نفس من به حقيقت روزهء خودم از بهر تحقق به حقيقت تفرّد از نظر به اغيار ، تمام پاك شد و به فضلهء فيض فضايل دينى و معارف يقيني خودم مر طالبان مجد ، و سائلان مستعد را در اين قصيده زكات داد ، و الله الموفق .
مقام تفريد ، تحقق به قطع تعلَّقات باطنى است تماما ، چنان كه تجريد ، قطع علايق ظاهرى است ، فاعلم ذلك .
و شفع وجودي في شهودي ظلّ في
اتّحادي وترا في تيقّظ غفوتي « 1 »
و دويى ظاهر و باطن وجود من كه مشهود هر موجودى است ، اكنون در اين شهود من مر حضرت هويّت * ( هُوَ الأَوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْباطِنُ ) * « 2 » را چون از سبك خواب ، اندك احتجاب ، كه پيش از رسيدن به اين مقام احديّت جمع ، بر حقيقت من طارى بود ، تمام بيدار شدم ، آن دويى را يكى شده يافتم ، تا اكنون مظهر را عين ظاهر و صورت را عين معنى مشاهده مىكنم .
الغفوة : النومة الخفيفة التي لا يغيب عن الحسّ تماما .
و إسراء سرّي عن خصوص حقيقة
إليّ كسيري في عموم الشّريعة « 3 »
و بالا بردن من مر باطن و حقيقت خودم را از اين مقام خصوص حقيقت انسانيّت ، أعنى : اين صورت تشخّصى عنصرى ، كه به او از حقيقت متوحّد نوع انسانى ، اختصاص و امتياز يافتهام ، تا به عالم باطن و وحدت و غلبهء حكم حقيقت خودم [ 1 ] به عينه هم چنان است ، كه سير ظاهر من در عموم صور و احكام شريعت ، نازلا در اين عالم كثرت و غلبهء حكم خلقيّت ، زيرا كه چون در نظر من ، مظهر عين ظاهر است و اول عين آخر ، لا جرم اگر از اين صورت
هامش
[ 1 ] و غلبهء حكم حقيقت خودم كه حضرت ذات است به عينه همچنان است - خ - ، در يك نسخه از نسخى كه مورد مراجعه ما در طبع اين شرح است نيست و مسلما ناسخ آن را سقط نموده است .
« 1 » شفع وجودى : صيرورته زوجا . الوتر : الفرد ، عكس الشفع .
« 2 » الحديد ( 57 ) آيهء 3 .
« 3 » الإسراء : السير ليلا و في التنزيل : سبحان الذي اسرى بعبده ليلا .