تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مشارق الدراري ( شرح تائية ابن فارض ) ( فارسي ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
حضرت جمعيّت و مقام تمكين بر آن فنا و بى خبرى و محو مترتّب افتاده بود . يعنى چون از حضور به آن تجلَّى باطنى و ظاهرى و تقيّد به ايشان فانى شدم كه آن را « الفناء في الفنا » گفته‌اند ، و از خود و آن تجلَّيات و مقام تلوين و هر چه رقم هستى و نيستى بر وى كشيده است ، بى خبر گشتم كه مستى حقيقى آن بى خبرى است ، بعد از آن به آن تجلَّى جمعى و حضرت جمعيّت و مقام تمكين كه منشأ وجود و جملهء تجليات و موجودات و مبدأ علم و همهء حقايق معلومات معدومات است ، و مشهد و معيّن آن ظاهر وجود است كه شاهد من است و شهود و ادراك من همه به وى مضاف است باقى و متحقّق گشتم ، حينئذ چون به آن چشمى كه به كحل جمعيّت منوّر شده بود نظر كردم ، هر چه در وقت آن محو شاهد خودم در آن تجلَّى باطنى از آن تجلَّى باطنى و اختصاص و تميّز حقيقت من و تميّز ذاتى شأنى كه باطن حقيقت من است ، مشاهده كرده بودم و در اين مستى الفناء في الفناء ، از او غايب و بى خبر گشته اكنون به واسطهء تحقّق به آن حضرت جمعيّت كه مشهد آن شاهد ، بل جمله شهودات و تجليات است ، چون از آن مستى هشيار شدم ، عين آن اختصاص و تميّز را در آن حضرت ثابت يافتم و هيچ چيز را منفى نديدم .
ففي الصّحو بعد المحو لم أك غيرها و ذاتي بذاتى إذ تجلَّت تحلَّت [ 1 ]
هامش
[ 1 ]« چو آمد روى مه رويم كه باشم من كه من باشم «در اين معشوق و مشهود به كمالاته جلوه گر آيد و حجب و تعيّنات كونى و پرده‌هاى نسبى اعتبارى به كلَّيتها برداشته شود و ذات عاشق كه مبدأ اين تعيّنات است هنگامى تجلَّى حضرت معشوق كه از آن به گرد امكان و حدوث تعبير كرده‌اند ، از ميان برخيزد و ذات عاشق و تعيّنات وى بالمرّة فنا پذيرند و حكم غيريّت به كلى محو شود كه :چو ممكن گرد امكان برفشاند به جز واجب دگر چيزى نماندو اين خاصيت تجلَّى ذاتى حق است كه خرمن هستى عاشق تماما به برق غيرت خود مىسوزاند ، لذا شخصى از معناى - كان الله و لم يكن معه شيء - از صاحب ولايت كليه سؤال نمود و آن حضرت فرمود : الآن كما كانچو برقى برزند گردد جهان طمس چنان گردد كان لم تغن بالأمس