است ، لا جرم به ضرورت شرط صحت محبت آن باشد كه از جمله نگرشها و صفتها خالى و مفلس باشد ، پس طايفه اى از انبيا و اوليا كه كارداران ولايت محبّتند ، به اين عهد وفا كردند و حق او به تمام بگذاردند و بر عشّاق ديگر مزيّت و رجحان يافتند ، و بر آن عالم والى و سلطان شدند .
متى عصفت ريح الولا قصفت أخا
غناء و لو بالفقر هبّت لربّت « 1 »
هر گاه كه به جهد باد حقيقت عشق كه از مهبّ عالم وحدت وزان است ، درهم شكند توانگر را با جملهء پندارها و نگرشها و صفتهاى ملكيّت و غيرها كه با ذات او در آميخته و لحم و دم او شده است و اگر آن باد تجلَّى خالى وزد ، هر آينه او را به خود يكى كند و به اوصاف كمال خودش تربيت دهد .
ذكر في البيت صفة الفقر و أراد به الموصوف ، أي بذي الفقر .
و اغنى يمين باليسار جزاؤها
مدى القطع ما للوصل في الحبّ مدّت « 2 »
و توانگرترين دستى به دستگاه توانگرى ، چون در عشق به سوى وصل و طمع او كشيده شود و آن دستگاه را از مال يا اعمال سبب و وسيلت وصول به مطلب وصال شمارد ، جزاى آن دست كاردهاى برّندهء قطع و منع است از آن مطلب ، بلكه هر جزئى از اجزاى آن يسار صورت كاردى برّنده است كه دست طمع او را مىبرّد ، چه « سبحان الذي لا يوصل إليه الَّا به » اصلى بزرگ است و تسبيح أكابر اوليا است .
و أخلص لها و أخلص بها من رعونة
افتقارك من اعمال برّ تزكَّت « 3 »
تقديره : و أخلص لها كلّ عمل من اعمال برّ تزكَّت ، و أخلص بها من رعونة افتقارك .
هامش
« 1 » الولا : النصرة . ربت : أصلحت .
« 2 » المدى ، الواحدة مدية : الشّفرة ما مدت : اى مدة مدتها للوصل فما مصدريّة زمانية .
« 3 » أخلص لها : كن مخلصا . أخلص بها : انج بها . الرّعونة : الحمق و الطيش . تزكّت : تطهرت .