اختصاصى خودش ، مرا دريافت و نفس مرا اين تمنّاى وصل رجوع به حضرت خود ياد داد ، تا از جهت تحقّق به آن تمنّاى ، نفس من به عناى فنا راضى شد ، و آن حكم حضرت معشوق را بدان گردن نهاد ، و هم به معشوق بود نيز كه نفس مرا همه حظوظ و اوصاف و تمنّاهاى خودش به روى فراموش گردانيد تا از آن جمله به كلَّى اعراض كرد ، و روى به طلب حضرت او آورد و حينئذ ، به زوال و فناى آن اوصاف و احكام انحرافى ، حقيقت دل معتدل متوحّد صافى پيدا آمد ، و حضرت معشوق كه باطن سرّ وجودى است در او ، بر او تجلَّى كرد و صفات اصلى نفس را كه قوا و مدارك اويند ، چون چشم و گوش و - مثلهما - به خود باقى گردانيد كه « فبي يسمع و بى يبصر » ، اثر آن بقاست ، چه كمالاتى كه جهت كثرت نسبى او ، أعني سرّ وجودى را به سير در مراتب حاصل خواهد بود ، به اين صفات اصلى نفس متعلَّق است ، پس بعد از اين قصد تنزّل او به حكم عشق ، به اين صفات اصلى نفس براى تحقيق كمال را به صورت خواطر پيدا مىشود و اول بدل تنزّل مىكند ، آن گاه به سمع و بصر و لسان و يد و رجل - قولا ، او فعلا - تمام ظاهر مىگردد .
أقامت لها منّي عليّ مراقبا
خواطر قلبي بالهوى إن ألمّت « 1 »
واداشت و برگماشت از بهر خود از من بر من نگاهبانى ، اگر خاطرها از دل من به مصاحبت عشق تنزّل كنند ، و فرود آيند به صفات اصلى نفس من از جهت تحقيق كمالى كه به ايشان متعلَّق است .
اقامت : اى سلَّطت و حملت ، من قولهم : « قام فلان بأمر كذا » : إذا تعرّض للقيام به و سلَّط نفسه و حملها على إتمامه و مراعاته ، و ألمّت : من الإلمام و هو النزول .
و البيت جملة شرطيّة تقدّم الجزاء على الشرط ، و الفاعل في ألمّت هو الضمير المستكنّ فيه الراجع إلى خواطر قلبي ، و في اقامت ضمير حضرة المعشوق ، و الباء للمصاحبة .
هامش
« 1 » المت بالهوى : اتصلت به ، عرفته قبلا .