و اضافت اسما و صفات از قول و فعل و علم و عمل و غير آن ، به خودى خودت در تو باقى و ثابت است ، و تو در بند آنى كه آن را وسيلت وصول به جناب وصل ما سازى ، چنان است كه مىخواهى كه در خانههاى مراتب وصل حضرت ما ، از راه پشت و بأم درآيى ، و هرگز كس را اين ميسّر نشود و از اين راه بى راهى بقاى اين هستى و آگاهى مضاف به تو كه پشت و بأم اين خانه هاست ، هيچكس به اين خانههاى مراتب وصل ما نرسيده است و نتواند رسيد . چه اطراف اين بارگاه از باروى عزت * ( فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّه جَمِيعاً ) * « 1 » و سدّ محكم * ( وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ من ظُهُورِها وَلكِنَّ الْبِرَّ من اتَّقى وَأْتُوا الْبُيُوتَ من أَبْوابِها ) * « 2 » حصني عظيم منيع دارد و باز درهاى آن خانههاى اسما و صفات كه مراتب وصل مايند و آن درهاى محض فنا و محو آثار و حظوظ است ، بالكليّة از كوفتن چون تويى كه هنوز از سر حظوظ خود برنخاسته اى و لذت وصال ما بقيّتى از هستى خود مىطلبى ، چنان بسته است كه هرگز به اين كوفتن تو گشاده نشود . - و الله المرشد إلى الصواب خ ل - .
و بين يدي نجواك قدمت زخرفا
تروم به عزّا مراميه عزّت [ 1 ]
النجوى : السرّ ، و الزخرف : الزينة المموّهة ، و المرمى : المقصد .
و در پيش اين سرّ تمنّاى وصال و طلب اتصال كه در اين نفس تو پنهان است ، از اين دعاوى و سخنان آراستهء مموّه بى اصل پيش آوردى ، و به آن سخنان مزوق و دعاوى مزخرف ، چيزى مىطلبى از وصل حضرت ما كه غايات آن سخت عزيز و نايافت است ، و هيچ [ 2 ] غيرى را اصلا و رأسا ، به آن راه نيست .
و جئت بوجه ابيض غير مسقط
لجاهك في داريك خاطب صفوتي
هامش
[ 1 ] النجوى : المناجاة ، السرّ الزخرف : الذهب . مراميه : مطالبه ، الواحد ، مرمى . عزت : امتنعت .
[ 2 ] يعنى طالب وصل ما بايد به كلى از خود بگذرد و بنيان وجود مجازى خود را خراب نمايد و امانت را به اهل آن رد نمايد .
« 1 » يونس ( 10 ) آيهء 65 .
« 2 » البقرة ( 2 ) آيهء 189 .