خواهى به وصال كوش و خواهى به فراق
من فارغم از هر دو مرا عشق تو بس
و هجّير من غير اين بيت نيست كه :
يارم ره و رسم عشق نيكو داند
هر خورده كه شرطست در آن تو داند
بگذاشتهام مصلحت خويش به دو
گر بكشد و گر زنده كند او داند
اين سه بيت گذشته بر و لا به زبان انتهاى مقام عشق گفت ، و اكنون به جهت تصحيح اين دعويها كه كرد ، سوگند ياد مىكند در أبيات آينده و مىگويد :
و محكم حبّ لم يخامره بيننا
تخيّل نسخ و هو خير اليّة [ 1 ]
المخاطرة : المخالطة .
سوگند مىخورم به حق آيت محكم محبتى ذاتى غير معلَّل ، كه در شأن ما نازل و در ميان ما حاصل است و هرگز تخيّل نسخ و تبدّل به آن آيت محكم نياميخته است و غبار اختفا و اشتباه و انتها از ميدان حكم او بر نينگيخته . و از اين جهت ، اين سوگند به محبّت ذاتى كه از زوال و اختلال و نقصان و إبطال و تغيّر و تبدّل و تناهي و تحول ، به كلى ايمن است ، و از سرچشمهء وحدت و ثبات و بقاى حقيقى ، روان و در صميم دل ساكن ، بهترين سوگندى است . فتقدير البيت :
و محكم حبّ ثابت بيننا ، لم يخامره تخيّل نسخ .
و أخذك ميثاق الولا حيث لم ابن
بمظهر لبس النفس في فيء طينتي [ 2 ]
تقديره : و أخذك ميثاق الولا في فيء طينتي ، حيث لم ابن .
هامش
[ 1 ] و في بعض النسخ : و محكم عهد لم يخامره . . . بدل : محكم عهد « 1 » . . . اى اقسم بالعهد الموثق . يخامره :
يخالطه . النسخ : الابطال . الأليّة : القسم .
[ 2 ] لا يخفى كه « و محكم عهد » از محكم حب ، در اين جا مناسبتر است ، اگر چه نسخهء مؤلف شارح كه زمان ابن فارض را درك كرده است ، شايد معتبرتر باشد .
« 1 » الطينة : الجبلة .