و از عشق نامهء من كه مشتمل است بر ذكر انواع رنج و حزن و بلا و عناء و فناء ، من آن چه به حضرت تو كه معشوقى شرح و بسط مىكنم ، عنوان آن نامه است ، جامع مجملات و كليات رنجها و بلاها . و اما آن چه در زير عنوان است از تفاصيل و جزئيّات آن مجملات و كليات و بيان كيفيات آن رنجها و بلاها ، اظهار آن تفاصيل ، بالاى مكنت و قدرت من است ، و قوت شرح و بيان به ذكر بعضى از آن ، وفا نتواند نمود ، زيرا كه تقرير وجدانيّات از آلام و راحات ، خود جز بر وجهى كلَّى متعذّر است ، چنان كه بيان لذت و الم ، جز بر وجهى كلى نتوان كرد كه گويى : لذت ، ادراك ملايم است و ألم ، ادراك غير ملايم ، و تقرير و تحرير تفرقه ميان هر لذتى ، لذتى و المى ، المى نتوان كرد . اكنون چنان كه بر قاعدهء اهل بلاغت و كتابت مىبايد كه هر چه در نامه مفصّل ذكر كرده شود ، عنوان نامه ، مجمل آن باشد و همچنان خطبهء كتاب بايد كه مجمل مجموع كتاب باشد ، من نيز غير كليّات و مجملات رنجها و بلاها و عناها و فناها را كه عنوان عشق نامهء من است ، در بيان نتوانستم آورد و اما حقيقت نامه كه مشتمل بر ذكر تفاصيل آن بلاهاست ، قوت و مكنت از تحرير آن قاصر است .
و اسكت عجزا عن امور كثيرة
بنطقي لن تحصى و لو قلت قلَّت « 1 »
و از جهت عجز از ايضاح و افصاح بسيار چيزها ، نيز از آن امور كلى جملى بلاها و فناها ، به كلَّى از ذكر آنها خاموش شدم و به تقرير آن اصلا شروع نكردم ، چه آن به گفتار من در شمار نتوانست آمدن و اگر چنان كه چيزى از آن را در گفت آوردمى ، آن بسيار اندك شدى به سبب ضيق عالم عبارت و اتّساع عالم معنى .
شفائي أشفى بل قضى الوجد أن قضى
و برد غليلي واجد حرّ غلَّتي « 2 »
يقال : اشفي المريض على الموت : أي أشرف عليه و قرب موته . و قضى الأول ،
هامش
« 1 » في بعض النسخ : و أمسك عجزا .
« 2 » أشفى : ذهب شفاؤه . الغليل و الغلة : حرارة العطش .