چون بندگان مى نشست ، كفشش را بدست خود پينه ميكرد و جامهاش را خودش وصله مى زد ، بر الاغ برهنه سوار مى شد و ديگرى را در رديف خود سوار ميكرد .
يكى از زنانش پردهاى بر خانهاش آويخته بود كه نقش و نگارى داشت ، پيامبر به او فرمود ، اين پرده را از برابرم دور كن چون اگر به آن نگاه كنم دنيا و زيورهاى آن را به ياد مى آورم .
پيامبر ، با دل و جانش از دنيا روى گردانيد و ياد آن را از خاطرهاش برد ، و خواست كه زيور دنيا از برابرش پنهان شود تا از آن زينتى برنگيرد و قرارگاه و پايگاه خودش نداند ، از اين روى اشتياق دنيا را از جان خويش بيرون راند و عشقش را از دل بدور افكند و از برابر چشمانش دورش ساخت ، زيرا هر كس چيزى را دشمن بدارد بدان نگاه نمى كند و بيادش نمى آورد .
بر روش مسيح
نوف بكالى گفت ، امير المؤمنين را ديدم كه شبى از بستر خواب برخاسته و بستارگان آسمان نگاه مىكند ، به من گفت ، اى نوف آيا خوابى يا بيدارى گفتم بيدارم ، به من فرمود :