اينجا شهرهايى است كه مرا همسان نيست و زبانشان جز زبان من است .
در اينجا نساء را زنان گويند ، و چه نزديك است زنان بازوان .
نيز يكى از اعراب ، در زمستان وارد سرزمين جبل شد ، و در آنجا ، از بينى او پيوسته آب سرازير بود . او مشت خود بر آورد و بر آن كوفت .
آنگاه گفت : نه ، به خداوند بزرگ سوگند ، من عضو گنديدهتر از تو نديدم ، چون همه چيز ببندد تو باز شوى و چون همه چيز باز شود تو ببندى . تو جز مخالفت كارى نمىدانى .
نيز شاعر شما ، احمد بن بشار ، در نكوهش همدان و سرماى سختش و درشتخويى مردمانش و نيازى كه به هزينههاى خسته كننده و سنگين دارند گويد :
هنگام رفتن از همدان هم اكنون است ، پس به راه افت و اگر شده با كاروانهاى پراكنده و نابسامان از اينجا بكوچ .
چه بد است كه جوان ، عراق را با سرزمينهاى جبال عوض كند ، با آنكه در روزى نبستهاند .
پادشاهان بزرگ ، در اين سرزمين نابود شدهاند و آنان كه مىبودهاند در ردهء بازاريان در آمدهاند .
در جايى كه شادابى زندگى را دست حوادث تيره و كدر كند ، چه جاى ماندن است و زندگى با اين تيرگى چگونه خواهد بود ؟
من گاه برخى از محاسن اين سامان به زبان مىآوردم ، البته آن روزها كه درخت زندگانيم شاداب و پر برگ بود .
ليكن هم امروز ناگزيرم كه بديهايش را بگزارم ، زيرا كه ماندگار اين ديار ، آب خوشى از گلو پايين ندهد .
نه در همدان و نه درماندن در آن ، در هيچ كدام خيرى نيست ، اگر چه تو در ميان زر و سيم غلت خورى .
سر زمينى كه ساكنانش ، سالى هشت ماه شكنجه بينند چنان كه گويى
البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى ) — صفحة 54
مساهمون: ح . مسعود
ص٥٤