كاش مىدانستم ، آيا دوستانى كه در عراق رهاشان كرديم و آمديم ، يادمان مىكنند ؟
يا شايد اين جدايى بس كه دير پاييده است ، ديگر ديدارهاى كهنه شده است و آنان ما را به دست فراموشى سپردهاند ؟
شعب بوان
احمد بن ضحاك تككى * 44 ، به دوست خويش نامه نوشته است . و در آن نامه شعب بوان را اين چنين وصف كرده است :
« من اين نامه را ، از شعب بوان به تو مىنويسم . همانجا كه چه بخششهاى درخشان جاودان يادم بداد و چه رايگان نعمتهاى نيكوى زبانزد ارزانيم داشت .
شعب بوان مرا غرق احسان خويش كرد ، با منظرهيى كه بر اندوهها فيروزيم بخشيد و زمام تهاجم از دست دگرگونيهاى روزگار بگرفت . و با ديدن جويبارانى كه لطيفتر از اشك عاشقان در سوز و گداز جدايى ، و خنك كنندهتر از بوسهء محبوبان در حال تشنه كامى ، از هر سوى رواناند . گويى اين نهرها ، هنگامى كه امواجشان همى خيزند و به نرمى همى روند ، و خيزابههاى خروشانشان به سينهء يك ديگر همى خورند و سرازير همى شوند ، و حبابهاى لرزانشان در لا بلاى گلزارها كه [ از غرور طراوت و خرمى ] بر خيره به يك سو نگرند * 45 شكسته همى شوند ، شاخههايى سيميناند بر روى الواحى زرين يا رشتههايى مرواريدند در ميان زبرجد و مرجان .
[ اين همه ] نشانى است گواه دانايى پروردگار آن و نشانهيى است راهبر به لطف آفرينندهء آن .
همراه سايهسارانى چونان سپيده دمان شاد روى و درختستانهايى پر سايه و شبنم آگين ، كه همه سويش را شاخسارانى پر برگ و زيبا و شاخكهايى نرم و بازيگر پوشاندهاند . همان شاخهها ، كه اندامهاى نرم و كمرهاى باريك و سرينهاى سنگين و بند دستهاى گوشتالود و بدنهاى لطيف و چشمان درشت زيبا و چشمان سياه بيمار وحشى غزالان نازك اندام و سيه چشمان زيبا روى و دوشيزگان نورس ،