مردم بدهد . اين شد كه دينور را به كوفه دادند و در عوض آن ، نهاوند را به مردم بصره واگذاشتند . زيرا نهاوند نزديك اصفهان بود . بدين گونه مقدار افزونى خراج دينور بر نهاوند از آن كوفه شد . از اينجا نهاوند را ماه البصره و دينور را ماه الكوفه خواندند . و اين به روزگار معاوية بن ابى سفيان بود .
بر روى كوه ايزاى نهاوند ، دو طلسم است به صورت ماهى و گاو كه از برف ساخته شده است ، و هيچ گاه آن دو در زمستان و تابستان آب نشود .
از خود شهر ، روشن و واضح به نظر آيد كه صورت گاوى است ايستاده و ماهيى كه گاو را دنبال كند . گويند : اين دو ، طلسم آباند تا هيچ گاه آب آنجا به كاستن ننشيند .
و در نهاوند است قصب الذريره كه همان كافور است ، و آن ، تا هنگامى كه در صحراى نهاوند افتاده است چونان چوب است و بوييش نيست ، اما همين كه از گردنهء ركابش گذراندند و به درون نهاوندش آوردند ، بوى آن بپراكند .
آن را به شهرها ببرند .
در نهاوند در روستاى اسفيدهان ، جايى است ، به نام « وازواز البلاعة » .
در آنجا سنگى است كه در هر روز يك بار يا دو بار از آن آب بجوشد و خروشان بيرون آيد ، و آن زمينها را آب دهد . آنگاه پس زند .
كلبى گويد : آن سنگ طلسمى است كم و بيش نشدن آب را . و آن چنين است كه برزيگر ، هنگام نيازمندى به آب ، با بيل خويش بيايد و كنار آن سنگ ايستد ، آنگاه از دل سنگ ، بانگى چون بانگ به هم خوردن در گرمابه شنيده شود و آب بيرون آيد . و چون به اندازهء كفايت رسيد ، كاستن گيرد و پس باز رود .
نيز در آنجا سنگى هست كه كيلانش خوانند ، و در آن محل ، صخرهاى بزرگ است و در آن شگفت مايهاى است . و آن چنين است كه هر كس خواهد حال غائبى بداند ، يا گريختهاى ، يا دزديدهاى ، تا كنار آن صخره آيد
البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى ) — صفحة 94
مساهمون: ح . مسعود
ص٩٤