آمد ، و با دختر به بادهگسارى نشست . چون مستى باده آن دو را گرفت ، بهرام روى به كنيزك جوان كرد و گفت : از من چيزى بخواه ، چشم آن دختر جوان به آهويى افتاد كه در آن نزديكى بر فراز كوهكى مىچريد و مىچميد .
گفت : خواهم كه اين آهو را آماج سازى و با يك تير سم و گوش و شاخش به هم دوزى ! بهرام از اين پيشامد سرگشته شد . سپس با خود گفت چون اين كار را نكنم مردم سرزنشم كنند كه بهرام بر آوردن خواستهء يك زن نتوانست .
بدين گونه دست به كمانگروهه برد و آهو را به تير زد . تير به گوش آهو رسيد . آهو پاى بر آورد تاثير از گوش در آورد . آن تير به سم او نيز رسيد و بدين گونه گوش و سم و شاخ آهو را به هم دوخت . از آن پس ، بهرام از جاى خاست و دختر را نيز به دم شمشير داد ، و با آن آهو ، در همان جاى ، به خاك كرد ، و بر خاك دختر و آهو صندوقى سنگى گذارد ، و داستان را به فارسى بر آن نگاره كرد ، كه آن سنگ ( ناووس ) تا به امروز به جاى مانده است .
يكى از شاعران ، در اين باره ، اين ابيات برايم خواند :
من از داستان بهرام و آن آهو كه در دشتهاى بى آب و سبزهء دور دست مىچميد و مىرفت در شگفتم .
بهرام آن روز ، با دخترى سياه چشم بود ، دخترى كه گويى فروغ خورشيد بود كه ميان سبزهزارهاى سرزمينهاى غربى افتاده بود .
دختر سياه چشم به بهرام گفت : بگير و آماجش ساز و بپيوند با ناوكهاى سخت دلدوز . . .
سراسر گوش و سر سم آن را . اگر اين كار نكنى ، تو را اى زادهء نام آوران ، هيچ بهانهاى نخواهد بود .
بهرام تيرى رها كرد و آنچه را دختر مىخواست به هم بپيوست * 162 ، آنگاه خشم گرفت و برخاست و با شمشير بران بر سر دختر رفت .
شاعرى ديگر ، به شعرى دراز ، چنين گويد :
پادشاهى كه شاهان سند و هند و معمورهء چين وى را باج گزارند ،
البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى ) — صفحة 90
مساهمون: ح . مسعود
ص٩٠