( 1 ) اين مرد گليم باف بود . از گريهاش پرسيدم .
شكايت كرد كه مردى از اصحاب ابو جعفر محمد بن قاسم يك قطعه گليم از وى به زور گرفته است .
به آن مرد گفتم :
- از اين بافنده هر چه گرفتهاى برش گردان زيرا ابو جعفر صداى آه و نالهاش را شنيده است .
در جوابم گفت :
- هرگز چنين نخواهم كرد . چون ما بدنبالتان بخاطر استفاده به راه افتادهايم . ما با شما آمدهايم كه چيزى گيرمان بيايد . و نيازمندهاى خود را تأمين كنيم .
من با زبان چرب و نرم سخنان دلاويز آن گليم را از وى پس گرفتم و به صاحبش باز گردانيدم . و وقتى بحضور محمد بن قاسم برگشتم ماجرا را بوى گزارش دادم .
محمد بن قاسم گفت :
- پس بدين ترتيب ميخواهيم دين خدا را يارى كنيم ؟
و بعد فرمود :
- مردم را از دور من پراكنده سازيد تا من تكليف خود را بشناسم .
ما فرمان محمد را به گوش مردم رسانيديم و گفتيم :
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 358
مساهمون: جواد فاضل
ص٣٥٨