( 1 ) - من امان نميخواهم و پشت سر هم حمله ميكرد .
سليمان بن عبد اللَّه حسنى و عبد اللَّه بن اسحق حسنى كه همراه حسين بودند هر دو بقتل رسيدند .
تيرى از سپاه عباسيان بر چشم حسن بن محمد نشست .
او بى آنكه تير را از چشمش در بياورد بجنگ ادامه ميداد .
و با منتهاى شدت و حدت مىجنگيد .
محمد بن سليمان فرياد كشيد :
- پسر دائى . از مرگ پرهيز كن ما به تو امان ميدهيم .
حسن گفت :
- هر چند شما را امانى نيست اما من قبول مىكنم .
بعد شمشيرش را شكست و تسليم شد .
عباس بن محمد بر سر پسرش عبيد اللَّه فرياد كشيد :
- اگر او را نكشى خدا ترا بكشد . آيا پس از نه زخم كه از او برداشتى باز هم انتظار مودت دارى ؟
موسى بن عيسى امير سپاه گفت :
- آرى به خدا ، او را بكشيد ، شتاب كنيد .
عبيد اللَّه بن عباس با نيزهاى كه در دست داشت زخمى بر او وارد ساخت و عباس بن محمد پيش رفت و گردنش را هم زد . در اين وقت محمد بن سليمان سر رسيد و گفت :
- من پسر دائى خودم را امان دادم . شما او را پس از امان كشتهايد
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 179
مساهمون: جواد فاضل
ص١٧٩