( 1 ) آوردند رنگش برگشته بود . من نتوانستم بشناسمش . مقدارى از موى ريشش كه به گردنش مانده بود . من به اين علامت او را شناختم .
يك روز و يك شب اين جسد در خانهى من بود و مطلقا از گلويش خون ميرفت . من زير پيكر او دو تا تشك گذاشته بودم خون از تشكها گذشت و به زمين رسند . بالاخره تشك سوم را گذاشتم . آنقدر خون از پيكرش رفت تا ديگر قطرهاى در بدنش نماند .
اسماعيل ميثمى مىگويد :
سر محمد را در يك طبق سفيد گذاشته بودند و ميان مردم گردش ميدادند . من ديدمش . چهرهاى گندمگون و خالدار داشت .
هارون قروى مىگويد :
مادرم صداى اصحاب محمد را شنيده بود . اصحاب محمد بن عبد اللّه حسين وقتى كه نهضت كردند شعارشان اين بود احد . احد . محمد بن عبد اللّه مدائنى مىگويد :
وقتى كه محمد بن عبد اللّه با نيروى عيسى بن موسى به پيكار پرداخت « ابن حصين » كه از اصحاب محمد بود ابتدا به سراغ رياح بن عثمان « والى منصور در مدينه » رفت و سرش را از بدن دور كرد و بعد برگشت كه ابن خالد قسرى « والى سابق » را به قتل رساند . او در به روى خود بست .
هر چه اين حصين زحمت كشيد نتوانست اين در را بگشايد . از
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 405
مساهمون: جواد فاضل
ص٤٠٥