باز خواهى يافت و چون محل درويدن آن رسد بفرمايى تا بدروند و با خوشه در انبارها نهند تا از آفت شپشه ايمن باشد دانهء او براى آدميان باشد و كاه آن براى چهارپايان تا در زمان قحطى چهارپايان نيز بمعرض تلف در نيايند و در اين هفت سال آنچه حاصل شود هر سال خمسى براى قوت آن سال بردار و باقى را ذخيره كن براى سالهاى قحطى و چون اين هفت سال منقضى شود هفت سال قحطى باشد و مردم از اطراف و اكناف عالم آيند و از تو طعام خواهند و آنچه در آن هفت سال فراخى نهاده باشى همه را بمراد خود بفروشى و به جهت آن خزينهء تو از زر و سيم مملو شود به حدى كه هيچ پادشاهى آن را نديده باشد و تصور نكرده ملك كه اين سخنان از يوسف بشنيد * ( قالَ ) * گفت اى يوسف * ( إِنَّكَ الْيَوْمَ ) * بدرستى كه تو امروز * ( لَدَيْنا مَكِينٌ ) * نزد ما با جاه و قدرى و در غايت تقرب * ( أَمِينٌ ) * مؤتمن بر همه چيزها هر چه ميخواهى از مناصب بخواه و آنچه آرزو دارى با من بگو كه بر وفق مدعاى تو ساخته و پرداخته خواهد شد * ( قالَ اجْعَلْنِي ) * گفت يوسف كه گردان مرا حكم كننده
* ( عَلى خَزائِنِ الأَرْضِ ) * بر خزينهاى زمين مصر يعنى مرا بر آنچه حاصل ولايت مصر باشد از نقود و اطعمه خازن گردان تا آن را صرف مزارع كنم * ( إِنِّي حَفِيظٌ ) * بدرستى كه بسيار نگاه دارندهام و نيكو حفظ كننده و چيزى را بطريق مذكور از آن ضايع نگردانم * ( عَلِيمٌ ) * دانا بمصالح ملك و هر چه سازم خالى از صلاحى نباشد يا نگاه دارندهء حسابم و دانا بلغت هر كه با من سخن گويد و در آيه دليلست بر جواز طلب توليه از ظالم و اظهار استعداد براى آن هر گاه متضمن اقامت حق و سياست خلق و وضع حقوق در مواضع آن باشد و عدم قيام غير به آن كما ينبغى در تفاسير معتبره مذكور است كه ملك تختى از زر سرخ مرصع بانواع جواهر به جهت يوسف مقرر كرده و تاج مكلل بر سر وى نهاده و كليدهاى خزائن بوى سپرده زمام اختيار مملكت بقبضهء اقتدار او باز داد و عزيز را عزل نمود و مهمات او نيز بعهدهء يوسف كرد و در اندك زمانى عزيز در گذشت و از ملك از علم و ادب و فضل و حسن معاشرت و معدلت يوسف تعجب كرده هر روز محبت او به او بيشتر ميشد و عبد اللَّه بن عباس از حضرت رسالت صلى اللَّه عليه و آله كه
رحم اللَّه اخى يوسف
اگر او از ملك التماس اينمنصب نكردى در حالى اينمنصب بر او قرار گرفتى و به او ارزانى داشتى و ليكن چون اين التماس كرد بعد از يك سال به اين منصب رسيد و در اين يك سال با ملك مجالست ميكرد و ملك از صحبت او مستفيد ميشد يك روز با يوسف گفت كه آرزو دارم كه هميشه با تو مكالمه و مواكله كنم اما مرا از آن استنكاف ميآيد يوسف گفت من باستنكاف اولى ام چه من پسر يعقوب اسرائيل اللَّه ام كه
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 54
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٥٤