در آن جا كسى است كه اين ظلّ اوست و كيفيت ماهيت آن را نمىداند . پس چون ظل دليل معرفت خود و سبب علم به حقيقتش نيست ، نمىشود دليل معرفت ذات حق و حقيقتش بشود . « 1 »
فمن حيث هو ظلّ له يعلم ، و من حيث ما يجهل ما في ذات ذلك الظلّ من صورة شخص من امتدّ عنه يجهل من الحقّ . فلذلك نقول إن الحقّ معلوم لنا من وجه و مجهول لنا من وجه * ( أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شاءَ لَجَعَلَه ساكِناً ) * [ أي يكون فيه بالقوة ] .
يقول ما كان الحقّ ليتجلَّى للممكنات حتّى يظهر الظلّ فيكون كما بقي من الممكنات الَّتي ما ظهر لها عين في الوجود .
پس از آن جهت كه عالم ، ظل حق است معلوم است ( پس حق هم به همين مقدار معلوم است ) و از آن جهت كه ذات الهيه كه در اين ظل نهفته است مجهول است حق مجهول است از اين رو مىگوييم : حق تعالى براى ما از وجهى معلوم است و از وجهى مجهول .
* ( أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شاءَ لَجَعَلَه ساكِناً ) * « 2 » ( فرقان : 45 ) يعنى در حق بالقوة بماند يعنى مكتوم در ظلمت عدم قرارش دهد ( يعنى در عالم غيب و غيب مطلق لكن او نخواست كه ظل ساكن باشد ) .
نمىشد كه حق براى ممكنات تجلى كند تا اينكه ظل ظاهر گردد ( يعنى آن هويت مطلقه به ظهور اظلال نمودار شد كه اگر اين اظلال نبودند اعيان ممكنات در كتم عدم بودند ) مانند آن اعيان مكتومه در غيب مطلق كه به وجود خارجى عينى نيامدند . ( ظهور تو به من است و وجود من از تو ) . « 3 »
* ( ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْه دَلِيلًا ) * سپس شمس را ( يعنى وجود خارجى را كه نور الهى است ) دليل ظل قرار داديم ( ظلى كه اعيان ممكنات است و نور وجود را شمس ناميد زيرا شمس مظهر اسم نور
هامش
« 1 » شرح فصوص قيصرى ، صص 232 - 233 .
« 2 » ظل به يك معنا زمان بين الطلوعين است و به معناى ديگر عالم وجود است . مگر مىشد حقيقت عالم بدون سايه يعنى موجودات باشد زيرا لو به معناى اگر نشدنى است و ظهور شيء بىمظهر نمىشود حق تعالى ذات الهيه در ظلال است كه وسيلهء ظلال خود را نشان مىدهد .
« 3 » حافظ فرمود :سايهء معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود