به تشبيه .
اينكه گفت تنزيه راجع به تطهير محل توست نه به ذات او همان است كه عارف رومى گويد :
من نگردم پاك از تنزيهشان ( تسبيحشان )
پاك هم ايشان شوند و جانفشان
چند از اين ألفاظ و اضمار و مجاز
سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
آتشى از عشق در جان برفروز
سر به سر فكر و عبارت را بسوز
عاشقان را هر زمان سوزيدنى است
بر ده ويران خراج و عشر نيست
ملت عشق از همه دينها جداست
عاشقان را مذهب و ملت خداست « 1 »
و المنزّه إما جاهل و إمّا صاحب سوء أدب ، و لكن إذا أطلقاه و قالا به ، فالقائل بالشرائع المؤمن إذا نزّه و وقف عند التنزيه و لم ير غير ذلك فقد أساء الأدب و أكذب الحقّ و الرسل صلوات الله عليهم و هو لا يشعر و يتخيّل أنّه في الحاصل و هو في الفائت و هو كمن آمن ببعض و كفر ببعض .
و منزه يا جاهل است يا صاحب سوء أدب ، لكن جاهل و صاحب سوء أدب وقتى تنزيه را بر حق اطلاق كردند و گفتند ( يا مؤمن به شرايع و كتب الهيهاند يا غير مؤمن ) پس قائل به شرايع و كتب الهيه ، يعنى مؤمن به آنها ( بما جاء به النبي ) وقتى تنزيه كرد و در تنزيه ايستاد و غير آنها را نديد ، همانا اسائهء أدب كرده حق را منكر شد و تكذيب حق و رسل صلوات الله عليهم كرد . در حالى كه خود به اين اسائه و تكذيب شاعر نيست و خيال مىكند علم و معرفتى حاصل كرده در حالى كه از او فوت شده و از دست داده است و مانند كسى است كه به بعضى از كتاب ايمان آورد و به بعضى كافر شد .
باز قيصرى در شرح گفتار شيخ گويد :
هامش
« 1 » مثنوى معنوى .