يادش . ( 1 )
هامش
( 1 ) شعراء معاصر ما هم اين منقبت را در قصائد ميلاديه خود آوردهاند از جمله ( پيروى ) گويد :بيا كه از افق رحمت خدا امشب
ستاره شرف « مرتضى على » سر زد
بيا كه خانه حق از على منوّر شد
بيا كه كعبه به خود نافه اى معطَّر زدو اصطهباناتى در قصيده مفصّلى كه بسيار زيبا سروده ميگويد :چون صبح فردا آفتاب از كوه حرا سر زدى
روح القدس بىاختيار « الله اكبر » بر زدى
اول حصار كعبه را پيراهن ديگر زدى
و آنگه درون خانه را آئين زيباتر زدى
لوحى به شكل « يا على » بر بام و بر سر در زدى
نقشى به شكل جاى پا بر دوش « پيغمبر » زدى
بر كافران چشمك زدى لبخند بر خندق زدى
يعنى رسيد آن كوكز او نسل عدو گردد تلف
بانوى عظمى آنكه داشت پوشيده از تقوى جسد
دور از جناب عفتش چشم عدو دست حسد
تبّت يدا اعدايش را بسته بحبل من « مسد »
دارد ز قرب و منزلت بيش از همه زنها رسد
آنسان كه در تعريف او دست تعقّل نارسد
چون آفتاب آن شيرزن افتاده در برج اسد
هم شير حق را حامله هم نام او بنت اسد
درّ ولايت را نبود شايسته غير از اين صدف
روزيكه با عجز و نياز بر طوف كعبه زد قدم
دريافت با خود حضرتش از درد زائيدن الم
ميجست از فرط حياء خلوت سرائى محترم
بر بارگاه كبريا برداشت دستى لاجرم
چون لايق شأنش نبود زايشگهى غير از حرم
آمد نداى ادخلى او را زحى ذو الكرم
يعنى تو مريم نيستى بازا و چون مريم مرم
چون خاصه فرزند تو است ركن و مقام مزدلف
چون ديد صاحبخانه را از ميهمان اكراه نى
شد با اجازت در درون جائى كه كس را راه نى
از طرف تشريفات او كس جز خدا آگاه نى
جز هيبت يزدان كسى دربان آندرگاه نى
كس را مىدر آن محرم سرا جزء باء بسم الله نى
غير از عنايت خدا با او كسى همراه نى
جز طفلك تسبيح خوان هم صحبتى دلخواه نى
نازم به اين مام و پسر با اين همه وجد و شرف
چون آرميد آن ميهمان باب حرم مسدود شد
بر عقل و هم آدمى در بسته و مسدود شد
پس هر چه را مايل شدى با امر حق موجود شد
آرام شد اندام او تا ساعت موعود شد
آثار هر نامحرمى هر جا كه بود نابود شد
از بس جهان شد بىصدا گوئى شب مفقود شد
ناگه چراغانى حرم زانوار آن مولود شد
از شرم خورشيد منكسف و ز بيم مه شد منخسف
اين خانه را بايد خدا در اصل معمارى كند
آدم بنايش برنهد جبرئيل هم يارى كند
آيد خليل الله در او يك چند حجّارى كند
آن را او العزم ديگر منقوش و گچكارى كند
اينسان خدا از خانه اش چندى نگهدارى كند
تا ساعتى از دوستى يك ميهمان دارى كند
وز ميهمان دارى اوامر قوى جارى كند
پس نقشهاى ما سلف بد بهر اين زيبا خلف
زان صبح روشن تا كنون از كعبه نور آيد برون
نى نى كه آن تابندگى تا نفخ صور آيد برون
تا روز حشر از شوق او حور و قصور آيد برون
و آن بوى مشكين تا ابد از زلف حور آيد برون
شايد ز عشقش مرده هم مست از قبور آيد برون
با نعرههاى يا على از خاك كور آمد برون
عين خصوم خيره سر آن روز كور آيد برون
از خشم همچون اشتران اندر دهان آورده كف