و
كأنّ خطَّ عذاره فى حسنه
شمس تجلَّت و هى تحت لثامه
فالصّبح يسفر من ضياء جبينه
و الليل يقبل من أثيث ظلامه
و الظَّبى ليس لحاظه كلحاظه
و الغصن ليس قوامه كقوامه
- خط عذارش بر دميده ، گويا خورشيد رخش نقاب بركشيده .
- سپيدهء صبحگامى از پرتو رويش نمونه اى ، سياهى شب از سياهى زلفش جلوه اى .
- نگاه آهو ، با نگاهش برابر نباشد ، بالاى سرو ، با قد والايش همانند نباشد .
قمر كأنّ الحسن يعشق بعضه
بعضا فساعده على قسّامه
فالحسن من تلقائه و ورائه
و يمينه و شماله و أمامه
و يكاد من ترف لدقّة خصره
ينقدّ بالارداف عند قيامه .
- ماهى كه در حسن و نكوئى چون عشق است كه خود طالب عشق است و خداى عشق را با آن سريارى است .
- از اين رو ، حسن و ملاحت است كه از سيمايش مىبارد ، از پس و پيش ، از چپ و راست .
- چنان ظريف و لطيف كه اگر خواهد بر سر پاخيزد ، ترسم ميان باريكش درهم شكند .
* عماد كاتب در شرح حال شاعر گويد :
در تشيع راه افراط مىپيمود ، در عين حال مردى پرهيزكار ، اديب و اديب - پرور ، در تعصب دينى پيشوا و مقدم بود ، كهن سال شد و از حد پيرى به فرتوتى پيوست ، ديدگانش نابينا ، وجودش چون عدم گشت . از نود سال عمرش برگذشته ، آخرين ديدار من و او در بغداد ، محلهء صالح بسال 562 اتفاق افتاد .
امينى گويد :
درست همين است كه آخرين ديدار عماد كاتب با شاعر ما ابن مكى ، در سال 562 اتفاق افتاده ، و اين همان سال است كه عماد كاتب از بغداد خارج شده و ديگر بدان ديار بازنگشته تا در سال 597 دار فانى را ترك گفته ، چنان كه ابن