مسلمه گفت : بر عهدهء من كه آزادش كنم . سپس به نزد پدر كه نابهنگام بديدار مادرش رفته بود ، آمد . هشام گفت : آيا به نياز آمده اى ؟ گفت : آرى . گفت :
هر چه غير از كميت است برآورده است ، گفت : دوست ندارم كه در برآوردن حاجتم استثناء آورى ، مرا با كميت چكار است .
مادرش گفت به خدا سوگند بايد حاجتش را هر چه هست برآورى . هشام گفت :
نيازت را برآوردم ، هر چند بىكران باشد مسلمه گفت : حاجتم همان كميت است .
او به امان من در امان خداى ، عز و جلّ خواهد بود . وى شاعر « مضر » است و در ستايش ما سخنى پرداخته است كه مانند ندارد .
هشام گفت : او را امان دادم و امان ترا به وى ، امضاء كردم . پس مجلسى براى او فراهم كن كه آنچه را دربارهء ما سروده است ، بخواند ، مسلمه مجلسى بر پا كرد و « ابرش كلبى » نيز در آنجا بود و كميت با چنان خطبه اى ارتجالى به سخن پرداخت كه مانند آن هرگز مسموع نيفتاده بود و به قصيدهء رائيهء خود هشام را ستود . گفتهاند كه آن چكامه را هم كه به اين مصرع شروع مىشود ارتجالا سرود :
. . . در ديار يار بايست ، ايستادن زيارتگر . . . كميت قصيده را خواند تا به اين سخن خود رسيد كه :
چرا در ديار يار درنگ نكردى ؟ تو كه در آنجا خوار نبودى و از ميان بادهاى سخت آن سرزمين تنها نسيمهاى ملايم صبح و شام بر تو مىوزيد .
و در اين قصيده مىگويد :
فالان صرت الى امية
و الامور الى المصائر
هشام با چوبدستى كه در دست داشت ، به مسلمه اشاره كرد و گفت : بشنو ! بشنو ! سپس كميت اجازه خواست تا مرثيه اى را كه در مرگ معاويه فرزند هشام سروده است ، بخواند . هشام او را اجازه داد و او خواند :
براى دنيا و دين بر تو مىگريم ، چه ديدم كه دست نيكى پس از تو شل شد