آن نداشتند ، با پيغمبر گذراند و روزى كه جبرئيل به پيغمبر گفت : خويشاوندانت را بترسان كه اگر بينا باشند ، سخنت را در مىيابند .
پيغمبر بىآنكه از همهء مردم دعوت كند ، تنها خويشاوندانش را فرا خواند و تمام آنها بىكم و كاست آمدند .
و در حضور حضرتش از خوراك گوشت و شيرى كه فراهم فرموده بود ، خوردند و نوشيدند .
و او همهء آنها را با كاسه اى كه صاعى گوشت و حبوبات داشت ، سير فرمود و گفت : اى خويشاوندان ! براستى كه خدا مرا برسالت به سوى شما فرستاده است .
پس دعوت خدا را پذيرا شويد و او را به ياد داشته باشيد .
اينك كدام يك از شما گفتار مرا مىپذيرد و مرا به نبوت و رسالت ، باور دارد .
آن فريبكار ( ابو لهب ) اظهار بيزارى كرد و گفت مرگ بر تو ، كه ما را به دست برداشتن از آئين خويش مىخوانى . سپس همه برخاستند و زود رفتند و تنها على كه از همهء آنان جوانتر و خوش نامتر بود گفت :
من به خدا ايمان آوردم و به خيرى رسيدم كه جن و انس نرسيدهاند و نيز ايمان دارم كه گفتار تو بر حق است و آنان كه سخن تو را نپذيرفتند خائب و خاسرند .
آرى على پيش از همه كامياب شد و خدا او را گرامى داشت و اين على است كه در مسابقه ، بر همگان پيشى گيرنده و برنده است .
و اين ابيات نيز از قصيدهء ديگر وى است كه تمام آن را نيافتم :
على است آنكه ، يك بار در روز وحى ، آفتاب غروب كرده ، برايش برگشت .
و بار ديگر ، خورشيد بابل كه مىرفت در افق فرو افتد و غروب كند ، برايش بر آمد .
و در آن روز كه به پيغمبر وحى آمد كه خويشاوندان نزديكت را انذار
الغدير ( فارسي ) — صفحة 141
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٤١