بيرون مىآمد و در آن معانى ، شعر مىسرود .
روزى از نزد يكى از امراء كوفه كه وى را بر اسبى نشانده و خلعتى بر اندامش پوشانده بود ، بيرون آمد و در كناسهء كوفه ايستاد و گفت : اى گروه كوفيان ! هر كس فضيلتى از على بن ابى طالب ( ع ) براى من بگويد كه دربارهء آن شعرى نگفته باشم ، اين مركب و تشريفى كه بر تن دارم به وى مىدهم . آنان حديث خواندن گرفتند سيد نيز شعرش را مىخواند تا آنكه مردى از ميان مردم به سوى او آمد و اين حديث را بازگو كرد :
روزى امير مومنان على بن ابى طالب ( ع ) خواست سوار شود . لباسش را پوشيد و يكى از كفشها را نيز به پا كرد و چون خواست ديگرى را بپوشد عقابى از آسمان به زير آمد و كفش را برگرفت و بالا برد و سپس انداخت مارى سياه از كفش بيرون آمد و گريخت و به سوراخى خزيد . آنگاه على كفش را پوشيد .
راوى گفت : سيّد در اين باره شعرى نسروده بود پس اندكى انديشيد و سپس چنين سرود :
هان اى قوم چقدر شگفت انگيز است داستان كفش على پدر حسين و مار سياه .
دشمنى از دشمنان جنّى و نادان كه سخت از قصد صواب بدور بود رو به كفش على آورد و در آن خزيد تا پاى على را بدندان بگزد .
تا بهترين سواركار يعنى امير مومنان و ابو تراب را نيش بزند .
پس عقابى از عقابان يا پرنده اى همانند آن از آسمان به زير آمد و كفش را برگرفت و بالا برد و سپس بىدرنگ به زمين انداخت .
آرى كفش را به زمين زد و از آن مارى بيرون آمد كه از ترس سنگ بيم زده رو به فرار گذاشت و در سوراخى عميق و بىروزن خزيد .
مارى سياه و براَّق و تيز دندان و كبود و زهرآگين بود .
هر بىباكى چون او را تيزتك و پرجست و خيز مىديد ، مىترسيد .
و درنگ مىكرد و آنگاه او را به سنگهاى سخت مىزد .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 94
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٩٤