در تيرگى باطل و اوهام نهان بود
شد جلوه گر آن طلعت زيباى حقيقت
آن شاهد مهروى نمايان ز « غدير » است
آرى ، بغدير آمده درياى حقيقت
گر با خردى راهنمائيش تو بپذير
اين راهبر اى طالب و جوياى حقيقت
مستورى و دشوارى وصلش سپرى شد
بنگر همه جا جلوهء مجلاى حقيقت
گرديد عيان ماه رخش - رغم حسودان
از كوشش مردانهء داناى حقيقت
بس تيشه كه بر ريشه اش از كينه عدو زد
برجا است همان ريشه و مبناى حقيقت
پيمان شكنىها بنمودند هزاران
چون راه نجستند به معناى حقيقت
از كينه و نادانى خود پرده كشيدند
بر چهر دلارا و سمن ساى حقيقت
واى از عصبيّت كه از آن جلوه گر آمد
رخسار مجازى بجهان جاى حقيقت
گشتند ز وجدان و ز انصاف گريزان
دادند ز كف ديدهء بيناى حقيقت
وين طرفه كه در جايگه غرّ و شرافت
از وجد بر افروخته سيماى حقيقت
شاد است كه دلداده او شيفتهء او است
كين سان شده او محو تجلَّاى حقيقت
الغدير ( فارسي ) — صفحة مقدمة 64
مساهمون: محمد تقي واحدي
صمقدمة ٦٤