حاجز وشا به او مىگفت : سرور من بگو اين كودك كيست ؟ تا عليه او اقامهء برهان كنيم . جعفر گفت : به خدا سوگند كه من تا به حال او را نديده و نشناختم .
ما نشسته بوديم كه گروهى از قم وارد شده و سراغ حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام را گرفتند و از فوت آن حضرت آگاه گرديدند پس سؤال كردند :
اكنون بايد به چه كسى تسليت بگوييم ؟ مردم به جعفر بن على اشاره كردند .
آنان به نزد جعفر بن على رفته به او تسليت گفته امامتش را تبريك گفته و اين چنين گفتند : به همراه ما نامهها و مقدارى پول هست ، حال تو بايد بگويى اين نامهها از چه كسانى و پول چه مبلغى است ؟ جعفر از جا برخاسته ، خاك از لباس خود مىتكاند و مىگفت : « از ما مىخواهيد كه غيب را بدانيم ؟ ! » راوى گويد : در اين هنگام خادمى خارج شد و گفت : با شما فلان و فلان نامه است و هميانى است كه در آن هزار دينار است كه نقش ده دينار آن محو شده است .
آنان نامهها و اموال را به آن خادم داده و گفتند : آن كس كه تو را فرستاده است تا اين نامهها و پولها را بگيرى او امام است .
جعفر بن على پس از اين ماجرا بر معتمد خليفه عباسى داخل شده اين مسأله را براى او باز گو نمود . معتمد نيز مأموران خود را فرستاد و كنيز حضرت امام عسكرى عليه السلام صقيل را كه مادر امام زمان عليه السلام بود دستگير كرده و كودك را از او طلب نمودند . وى داشتن چنين فرزندى را انكار كرده و براى سرپوش گذاشتن بر حال آن كودك ادعا كرد كه آبستن است ، آنان وى را براى گرفتن اعتراف به قاضى ابن ابى الشوارب واگذار كردند . اما ناگهان مسأله مرگ عبيدالله بن خاقان پيش آمده و دفعتاً شخصى به نام صاحب الزنج در بصره سر به شورش برداشت و حكومت به واسطهء اين امور ، از مسأله اين كنيز غافل شد و او بحمدالله از چنگال آنان نجات يافت . . . « 1 » .
هامش
( 1 ) . كمال الدين / 475 - / 476 .