كند تا بيمارىام بر طرف شود . فرمود : تو را نيز خدا عافيت دهد !
پس از دعاى او تا امروز بيمارى ياد شده به سراغم نيامده است . » « 1 »
چهارم : از « على بن جرير » روايت شده است كه گفت : « نزد ابو جعفر فرزند رضا عليه السّلام بودم . گوسفندى - كه از آن يكى از كنيزان او بود - گم شد . چند از تن همسايگان را به اتهام دزديدن گوسفند ، كشانكشان نزد او آوردند . ابو جعفر فرمود : واى بر شما ، از همسايگان ما دست برداريد ، گوسفند در خانهء فلان كس است ( و نام او را برد ) ، برويد و آن را در خانهء او بيابيد !
آنان به خانهاى كه ابو جعفر گفته بود رفتند و گوسفند را در آن خانه پيدا كردند . مرد را با خود برده ، كتك مىزدند و جامههايش بر تن او پاره كردند ، اما او سوگند ياد مىكرد كه گوسفند را ندزديده است . چون او را نزد ابو جعفر عليه السّلام آوردند ، به آنان گفت : واى بر شما ، بر اين مرد ستم روا داشتيد . او از وجود گوسفند در خانهاش بىخبر بود ، چرا كه گوسفند دور از ديدهء او وارد خانهاش شده است .
آنگاه ابو جعفر عليه السّلام آن مرد را خواست و در عوض جامهء پارهشدهاش و نيز ضربههايى كه بر او وارد شده بود او را از عطاى خويش بهرهمند فرمود » . « 2 »
پنجم : از « قاسم بن الحسن » نقل كردهاند كه گفت : « در ميان مكه و مدينه بودم كه مردى ضعيف الحال از باديهنشينان از وى درخواست چيزى كرد و من بر او شفقت آورده ، نانى به او دادم . چون از من دور شد ، تندبادى برخاست و عمامهام را از سر من برگرفت و ندانستم چه شد و كجا پنهان گشت . زمانى كه وارد مدينه شدم ، به حضور ابو جعفر فرزند رضا عليه السّلام رسيدم . او به من فرمود : اى
هامش
( 1 ) . همانجا .
( 2 ) . همانجا .