خدمت امام رسيد و عرض حال نمود . امام نامهاى خطاب به حاكم رى نوشت و به دو داد تا به حاكم برساند . حضرت پس از ياد كرد خدا نوشت : خداوند زير عرش خود سايهاى دارد . اين سايه مخصوص كسى است كه به برادر خود خيرى و سودى رساند يا اندوهى از او بزدايد يا دل او را شاد كند و اين برادر توست . و السلام
آن مرد نامه را گرفت و از نزد امام عليه السّلام خارج شد و پس از گزاردن حج روانه ديار خود شد و شبانه سراغ حاكم رفت و كوبهء درب را به صدا درآورد .
خادم حاكم نشان او را پرسيد ، مرد پاسخ داد : پيك موسى [ ملقب به ] صابر [ هستم ] .
خادم سراسيمه نزد آقاى خود رفت و ماجرا را بازگفت . حاكم با پاى برهنه به سوى در شتافت و پيك امام عليه السّلام را در آغوش كشيد و چندين بار ميان چشمان او را بوسيده ، از سر اشتياق پياپى جوياى حال حضرت مىشد . آن مرد نامهء امام عليه السّلام را به دو داد و حاكم به احترام آن نامه برخاست و نامه را گرفته ، بوسيد و چون نامه را خواند هرچه داشت با وى تقسيم كرد و آنچه كه قابل تقسيم نبود بهاى آن را به او داد و در اين حال مىگفت : اى برادر ، آيا تو را خشنود كردم ؟
مرد پاسخ داد : آرى به خدا ، و بسيار خشنودم كردى .
آنگاه حاكم ، ديوان محاسبات و مطالبات را خواست و بدهى او را قلم گرفت و سندى مبنى بر بدهكار نبودن به وى داد . آن مرد شادمانه خانه حاكم را ترك كرد . براى جبران نيكى حاكم ، بر آن شد تا به زيارت خانهء خدا برود و حاكم را دعا كرده ، امام عليه السّلام را از لطف و نيكى حاكم آگاه كند . موسم حج فرا رسيد و او بدان سو روانه شد ، سپس به مدينه رفت و ماجرا را به امام كاظم عليه السّلام گفت و حضرت بسيار خرسند شد .
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 45
مساهمون: منذر حكيم
ص٤٥