فرماندهى اين سپاه منصوب نمودم ، سحرگاهان بر اهالى « ابنا » يورش ببر .
ولى وجود روح گستاخى و طمع دستيابى به پست و قدرت و فقدان انضباط لازم ، برخى از افراد را وادار به مخالفت كامل با فرمان نبىّ اكرم صلّى اللّه عليه و إله و سلم ساخت و بعيد به نظر نمىرسيد اين افراد از اهدافى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم دنبال مىكرد اطلاع داشتند ، به همين سبب كوشيدند حركت سپاه اسامه را كه در منطقهء « جرف » اردو زده بود ، به تأخير اندازند . اين خبر به گوش مبارك رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم رسيد ، حضرت به خشم آمد - و درحالىكه حولهاى بر دوش كشيده و به جهت سردرد ناشى از تب ، دستمالى به سر بسته بود - رهسپار مسجد گشت و بر فراز منبر قرار گرفت و پس از حمد و ستايش خداوند چنين فرمود :
مردم ! شنيدهام برخى از شما در مورد نصب اسامه به فرماندهى سپاه از طرف من ، انتقاد داشتهايد . اگر امروز در مورد انتصاب وى به فرماندهى اعتراض مىكنيد ، پيش از آن نيز همين سخن را در مورد پدرش بر زبان رانديد . به خدا سوگند ! پدرش شايستهء آن منصب بود و پسرش نيز از چنين شايستگى برخوردار است . من بيش از همه به او علاقهمندم ، همهء خوبىها در اين پدر و پسر جمع است . در حق او به نيكى سفارش كنيد ، زيرا او از نيكمردان شماست . « 1 »
با اينكه تب رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم شدت يافت ولى سختى بيمارى ، وى را از توجه فراوان به حركت سپاه بازنداشت . به همين سبب ، به هريك از يارانش كه به عيادت وى مىآمدند مىفرمود : « سپاه اسامه را حركت دهيد . « 2 » » و بر اعزام اين سپاه پافشارى داشت و مىفرمود :
هامش
( 1 ) . طبقات كبرى 2 / 190 چاپ دار الفكر .
( 2 ) . همان .