كرد و ما را محاصره نمود و خود را قوى و ما را ضعيف مىپنداشت و به شدت تهديد مىكرد
و پيامبر آنان را به سوى خدا مىخواند و خويشاوندى خود را به آنان تذكر مىداد ولى آنان امتناع مىكردند و اين كار بر طغيان آنان افزود ، سواركار آنان و سواركار عرب در آن روز عمرو بن عبد ودّ بود كه مانند شترى سركش نعره مىزد و مبارز مىطلبيد و رجز مىخواند و گاهى نيزه و گاهى شمشير خود را بالا مىبرد و كسى به سوى او نمىرفت و طمعى در او نداشت و در كسى غيرتى نبود كه او را تحريك كند و بصيرتى نبود كه او را وادار به جنگ او سازد ، پس پيامبر خدا ( ص ) مرا برانگيخت و با دست خود عمامه بر سر من نهاد و اين شمشير را كه شمشير خود او بود به من داد و دست خود را به ذو الفقار زد ، پس من بيرون رفتم در حالى كه زنهاى مدينه به جهت روبرو شدن من با عمرو بن عبد ودّ از روى ترحم به حال من گريه مىكردند ، ولى خداوند او را به دست من كشت و عرب سواركارى چون او نداشت و او اين ضربت را بر من زد - با دست خود بر سر خود اشاره كرد - پس خداوند قريش و عرب را با اين كار و با رنجى كه من كشيدم شكست داد ، سپس رو به اصحاب خود كرد و فرمود : آيا چنين نبود ؟ گفتند : آرى يا امير المؤمنين ! پس فرمود : و اما ششمى اى برادر يهودى ، اين بود كه ما همراه با پيامبر خدا ( ص ) در شهر رفيقان تو يعنى خيبر بر مردانى از يهود و سواران آن از قريش و ديگران وارد شديم ، آنان با اسبان و مردان و شمشيرهايى چون كوه با ما روبرو شدند . آنان در خانههاى محكم بودند و تعدادشان بسيار بود ، هر كدامشان فرياد مىزد و مبارز مىطلبيد و هيچ يك از اصحاب من به سوى آنان نرفت مگر اينكه او را كشتند و تنور جنگ داغ شد و همه به نبرد خوانده شدند و هر كسى به فكر جان خود بود . برخى از رفيقان من به برخى ديگر متوجه شدند و همگى مىگفتند : يا ابا الحسن برخيز ، پس پيامبر خدا ( ص ) مرا به سوى خانههاى آنان روانه كرد و هيچ كدام از آنان با من مبارزه نكردند مگر اينكه او را كشتم و هيچ سواركارى نبود مگر اينكه او را زمين زدم ، سپس مانند حملهء شير به شكار خود به آنان حمله كردم تا آنان را به داخل خانه هايشان وارد نمودم ، پس در قلعهء آنان را با دست خود كندم و به تنهايى وارد شهر آنان شدم و هر مردى را كه آشكار مىشد مىكشتم و هر يك از زنهاى آنان را كه مىديدم اسير مىكردم و من به تنهايى آنجا را فتح كردم و كمكى جز خداوند نداشتم ، سپس رو به اصحاب خود كرد و فرمود : آيا چنين نبودم ؟ گفتند : آرى يا امير المؤمنين ! سپس فرمود : و اما هفتمى اى برادر يهودى ، اين بود كه چون پيامبر خدا ( ص )
الخصال ( فارسي ) — صفحة 51
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٥١