باب خصلتهاى دوازده گانه
باب يك تا دوازده
1 - عطا از طاوس نقل مىكند گروهى از يهود نزد عمر بن خطاب آمدند و او در آن روز والى مردم بود ، گفتند : تو والى اين امر پس از پيامبرتان هستى و ما نزد تو آمديم و از تو چيزهايى مىپرسيم ، اگر تو آنها را درست پاسخ دادى ايمان مىآوريم و تو را تصديق مىكنيم و پيرو تو مىشويم ، عمر گفت : بپرسيد آنچه را در نظر داريد ، گفتند : به ما خبر بده از قفلهاى آسمانهاى هفتگانه و كليدهاى آنها ، و به ما خبر بده از قبرى كه صاحب خود را حركت داد ، و به ما خبر بده از كسى كه قوم را ترسانيد در حالى كه نه از انس بود و نه از جنّ ، و به ما خبر بده از محلَّى كه آفتاب به آنجا تابيد و ديگر بازنگشت ، و به ما خبر بده از پنج موجود زنده اى كه در رحم مادر آفريده نشدند ، و از يكى و دو تا و سه تا و چهار تا و پنج تا و شش تا و هفت تا و هشت تا و نه تا و ده تا و يازده تا و دوازده تا ، مىگويد : عمر ساعتى سر به زير انداخت و سپس چشمانش را باز كرد و گفت : شما از عمر بن خطَّاب چيزهايى را پرسيديد كه آنها را نمىداند ولى پسر عموى پيامبر خدا ( ص ) از آنچه پرسيديد به شما خبر مىدهد ، پس كسى را به جانب او فرستاد و او را فرا خواند .
و چون على ( ع ) آمد ، عمر به او گفت : اى ابو الحسن ، گروه يهود از من چيزهايى را پرسيدند كه به هيچ كدام پاسخ ندادم و آنها به من قول دادهاند كه اگر به آنها بگويم به پيامبر ايمان بياورند ، على ( ع ) به آنان گفت : اى گروه يهود ، سؤالهاى خود را با من بگوييد ، آنها همان چيزهايى را كه به عمر گفته بودند بازگو كردند . على ( ع ) به آنان گفت : امّا قفلهاى آسمانها شريك قرار دادن به خداست و كليدهاى آن گفتن « لا إله الَّا الله » است ، و امّا قبرى كه صاحب خود را حركت داد ماهى بود كه يونس را در شكم خود در هفت دريا گردانيد ، و امّا آنكه قوم خود را ترسانيد و از انس و جنّ نبود مورچهء حضرت سليمان بن داود بود ، و امّا محلَّى كه آفتاب به آنجا تابيد و ديگر باز نگشت ، دريايى بود كه خداوند در آنجا موسى را نجات داد و فرعون و يارانش را