گوشت را ذوب مىكند .
« المقارعة بالسيف » خ 192 يعنى كوبيدن يكديگر با شمشير يعنى جنگيدن
به معاويه مىنويسد : حذر كن از اينكه خداوند از ناحيهء شيطان بلاى كوبنده اى به تو برساند كه ريشه را قطع كرده و آخر و دنباله را به فنا دهد : « و احذران يصيبك الله منه بعاجل قارعة تمسّ الاصل و تقطع الدابر » نامهء 55 447 « قارعه ، قوارع » حادثه و حوادث كوبنده .
قرف ( بر وزن عقل )
راغب گويد : قرف و اقتراف در اصل به معنى كندن پوست از درخت و كندن پوست روى زخم است
و به طور استعاره بر كسب كردن اقتراف گفتهاند ، اعم از آنكه خوب باشد يا بد . مواردى از آن در « نهج » آمده است ، دربارهء خودش فرموده است : « فلقد فلق لكم الامر فلق الخرزة و قرفه قرف الصمغة » خ 1 10 157 ، امامتان حقيقت امر را بر شما شكافته مانند شكافتن مهره و پوست آن را كنده مانند كندن صمغ از درخت .
به مالك اشتر مىنويسد : « فامنع من الاحتكار . . . فمن قارف حكرة بعد نهيك ايّاه فنكَّل به و عاقبه فى غير اسراف » نامهء 53 438 « قارف » به معنى نزديك شدن و كسب كردن است يعنى مردم را از احتكار ارزاق منع كن ، هركس بعد از نهى تو به احتكار نزديك شد از او انتقام بكش و عقابش كن بدون اسراف .
آنگاه كه شنيد : بنى اميه او را دربارهء خون عثمان متّهم مىكنند فرمود : « او لم ينه بنىاميّة علمها بى عن قرفى او ما وزع الجهّال سابقتى عن تهمتى » خ 75 100 قرف در اينجا به معنى عيب گرفتن است يعنى : اينكه بنى اميّه مىدانند من بىجا خون نمىريزم و در جريان عثمان بر له او بودم نه بر عليه او ، آيا اين علمشان مانع از آن نيست كه بر من عيب نگيرند آيا سابقهء درخشان من در جهاد و دين ، نادانها را مانع نشده كه از تهمت زدن به من دست بردارند « مقترفون فى ليلهم » كسب كنندگان و عمل كنندگانند در شب
قرقيسيا به كسر هر دو قاف شهرى بود در اطراف فرات و آن فقط يك بار در « نهج » آمده است ، كميل بن زياد نخعى كه فرماندار « هيت » بود ، دشمن از محل او