عيساى مسيح كه سنگى روى سنگى نگذاشت .
به ابى ذر فرموده : « فلو قبلت دنياهم لا حبّوك و لو قرضت منها لامّنوك » خ 130 188 ، يعنى اگر دنياى آنها را قبول مىكردى تو را دوست مىداشتند و اگر مقدارى از دنيا را بريده و به خود اختصاص مىدادى تو را امان مىدادند
در وصف منافقان فرموده است : « يتقارضون الثناء و يتراقبون الجزاء » خ 194 307 ، تقارض بين الاثنين است ، يعنى ثناء و تعريف را به يكديگر قرض مىدهند و مراقب پاداش دادن به يكديگرند ، مراد آن است كه اگر يكى آنديگرى را ثنا گويد ، بدين نظر است كه او نيز چنان كند و هكذا اگر كارى براى ديگرى كند ، به خاطر عمل مقابله به مثل است و كارى « لله » نمىكنند .
قراضه : چيزهاى كوچكى كه بريده و ريخته مىشود ، در مقام موعظه فرموده : « فلتكن الدنيا فى اعينكم اصغر من حثالة القرظ و قراضة الجلم » خ 32 76 « حثاله » تفاله و چيز بىفايده مانند پوست دانهء جو و برنج و امثال آن كه از آنها مىريزد ، « جلم » مقراضى كه موى گوسفند را با آن قطع مىكنند ، « قرظ » درختى است كه از برگ آن پوست را دباغى كنند يعنى دنيا در نظرتان كوچكتر باشد از خرده ريزهاى برگ درخت سلم و از قراضههاى مقراض .
قرظ ( بر وزن شرف ) برگ درخت سلم كه با آن دباغى مىكنند :
« القرظ : ورق السلم يدبغ به »
و آن فقط يك بار در « نهج » آمده كه در بالا « قرض » گذشت
قرع كوفتن چيز به چيزى ، :
« قرع الباب : دقّه و نقر عليه »
مواردى از آن در « نهج » به كار رفته است ، مردى به آنحضرت گفت : تو بر امر خلافت حريص هستى ، گفتم : به خدا قسم شما از من حريصتريد و دور تر . . . چون او را با دليل كوبيدم ، ياوه گوئى مىكرد ، گوئى مبهوت شده نمىداند چه جوابى بدهد ، : « . . . فلمّا قرعته بالحجّة فى الملاء الحاضرين هبّ كانه بهت لا يدرى ما بحيبنى » خ 172 246 به معاويه مىنويسد : « و اقسم بالله لو لا بعض الاستبقاء لوصلت اليك منّى قوارع تقرع العظم و تهلس اللحم » نامهء 73 463 ، به خدا قسم اگر نبود بعضى از مهلت كه در نظر دارم ، حتما مىرسيد به تو كوبنده هائى ( حوادثى ) كه استخوان را مىشكند و