تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الاحتجاج ( فارسي ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
168 - و نقل است كه وقتى أصحاب آن حضرت و تمام نزديكانش به شهادت رسيدند و جز پسرش علىّ زين العابدين عليه السّلام و فرزند شيرخواره به نام عبد الله كس ديگرى نزد او باقى نمانده و تنها شد آن حضرت درب خيمه آمده و فرمود : اين طفل را به من دهيد تا با او وداع كنم ! پس او را غرق بوسه ساخته در حالى كه مىفرمود : اى پسركم واى بر حال اين قوم وقتى محمّد صلَّى الله عليه و آله با آنان مخاصمه كند ! . گويند : ناگهان تيرى بيامد و بر بالاى سينهء آن طفل نشسته و او را كشت ، پس امام عليه السّلام از اسب به زير آمده و با غلاف شمشير قبرى كند و او را به خون بياغشت و دفن كرد آنگاه برخاسته و اين اشعار را سرود : همه كافر شدند و در گذشته از ثواب خداوند ؛ ربّ جنّ و انس چشم پوشيده بودند . در گذشته علىّ و فرزندش حسن كه از طرف مادر و پدر كريم بود را بقتل رساند . همگى از ايشان به خشم آمده و گفتند : الحال بر حسين يورش برده خونش بريزيم . واى بر آن اراذل مردم كه همه را براى أهل دو حرم مكَّه و مدينه گرد آوردند .