ابن أبى العوجاء گفت : دوستان ! بياييد هر كدام از ما چهار نفر يك چهارم قرآن را نقض كنيم ، و قرار ما سال ديگر همين جا باشد ، در اينجا اجتماع نموده در حالى كه تمام قرآن را نقض نمودهايم ، كه نقض قرآن برابر است با ابطال نبوّت محمّد ، و در ابطال نبوّت او ابطال اسلام نهفته است و اثبات حقّانيّت ما ، پس همگى بر اين امر اتّفاق نموده و از هم جدا شدند ، وقتى سال آينده در بيت الله الحرام جمع شدند ابن أبى العوجاء گفت :
امّا من از وقت خداحافظى تا امروز غرق تفكَّر در اين آيه هستم : « * ( فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْه خَلَصُوا نَجِيًّا ) * » ( 1 ) و نتوانستم هيچ چيزى به فصاحت و جمع معانى آن اضافه كنم ، و تنها تفكَّر در همين يك آيه مرا از آيات ديگر واداشت .
عبد الملك گفت : و من نيز از هنگامى كه از شما جدا شدهام غرق انديشه در اين آيه هستم :
* ( يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَه إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ الله لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَه وَإِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوه مِنْه ضَعُفَ الطَّالِبُ ) *
هامش
( 1 ) يوسف : 80 . ترجمه : « پس چون از او نوميد گشتند رازگويان به يك سو شدند » .