تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الاحتجاج ( فارسي ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
امّا او ديگر برنگشت و همچنان مىرفت ، بدنبالش رفتم ، در بين راه به دكَّان نانوايى رسيد در آنجا توقّف كرد ، به محض آنكه نانوا به كارى مشغول گرديد دو عدد نان دزديد و راه افتاد ، من تعجّب كردم ، ولى با خود گفتم : شايد با نانوا داد و ستدى دارد ، آنگاه به شخصى رسيد كه انار داشت او را هم غافلگير كرده سپس دو عدد انار برداشت ، اين عملش نيز تعجّبم را برانگيخت امّا با خود انديشيدم كه شايد با يك ديگر حسابى دارند . با خود گفتم : چه نيازى او را وادار به دزدى كرده است ؟ چرا وقتى خود را از چشم نانوا و انار فروش دور مىديد چنين كارى انجام مىداد ؟ بارى همچنان بدنبال او رفتم ، به فرد بيمارى رسيد ، دو قرص نان و دو انار را جلوى او نهاده و رفت ، من هم به دنبالش رفتم تا در نقطه اى از بيابان ايستاد . خود را به او رسانده و گفتم : اى بندهء خدا ، آوازهء نيكى تو را شنيده و مايل بودم كه از نزديك تو را ببينم ، حال به ديدارت آمدم ، ولى كار عجيبى از تو مشاهده كردم كه فكرم را پريشان ساخته است . از تو مىپرسم كه برايم توضيح دهى تا خيالم آسوده شود ، گفت : چه ديدى ؟ گفتم : تو را كه به نانوايى رسيدى و از او دو نان دزديدى ؟ و از انار فروش گذر كردى و از آن نيز دو انار سرقت كردى ؟ ! امام عليه السّلام فرمود : در پاسخ من گفت : پيش از هر چيز به من بگو تو كيستى ؟ گفتم : يكى از فرزندان حضرت آدم از امّت حضرت محمّد صلَّى الله عليه و آله هستم .
الاحتجاج ( فارسي ) — صفحة 294 | أحمد بن علي الطبرسي / بهراد جعفرى