پرسيد : تو كيستى ؟ گفتم : محتسب . گفت : تو را كه حسبت داده است ؟
گفتم : آنكه ترا پيشوايى داده است اى امير المؤمنين . خليفه سر به زير انداخت ، آنگاه سر خود را بلند كرد و پرسيد : چرا اين كار را كردى ؟ گفتم : بر تو شفقت كردم زيرا كار ناپسندى را از تو بازگرداندم . معتضد سر به زير انداخت و دربارهء سخن من مىانديشيد ، آنگاه گفت : چرا از آن همه خم يكى سالم مانده است ؟ . گفتم : اگر خليفه اجازه دهد سبب آن را بگويم . گفت : بگو گفتم : من بدين كار براى وظيفهاى كه در برابر خداوند پاك داشتم برخاستم و بزرگداشت آفريدگار دلم را فراگرفت و ترس از بازخواست خدا بر من چيره شد و ترس از مردم از ميان رفت و بدين حال به شكستن خمها پرداختم اما از انديشهء اينكه من عليه تو اقدام كردهام ترس بر من روى داد و از ادامهء اين عمل بازم داشت و اگر به حال نخستين بودم اگرچه دنيايى پر از خمها مىبود همه را مىشكستم و باكى نداشتم .
معتضد گفت : برو دست تو را بازگذاشتيم ، هر كار ناروايى را بخواهى از ميان بردار .
ابو الحسن گويد : به خليفه گفتم : اينچنين نهى از منكر را دوست ندارم ، زيرا من آن وظيفه را براى خدا انجام مىدادم و حال به عنوان محتسب و شرطى انجام مىدهم . معتضد گفت : چه حاجتى دارى ؟ گفتم : فرمان ده تا مرا سالم از اينجا بيرون برند . بدين كار فرمان داد ، و وى به بصره رفت و بيشتر روزگار خود را در آنجا گذرانيد و بيم داشت از اينكه معتضد او را براى حاجتى فراخواند . و همچنان در بصره بود تا آنكه معتضد درگذشت ، آنگاه به بغداد بازگشت .
چنين بود آيين علما و شيوهء آنان در امر به معروف و نهى از منكر كه به شوكت پادشاهان بىپروا بودند و در حفظ جان خود به فضل خداى اعتماد داشتند و اگر شهادت نصيبشان مىشد به حكم خدا خشنود بودند . و به سبب همين نيت پاك بود كه سخنشان در دلهاى سخت اثر بخشيد و قساوت را از
آيين شهردارى ( فارسى ) — صفحة 25
مساهمون: جعفر شعار
ص٢٥