بگير و پاره كن اين شعر را چو شعر كهن * كه فارغست معانى ز حرف و باد و هوا " « 1 »
در غزلى ديگر گويد :
خاموش نظم و قافيه را ما از اين سپس * از رشك غير جنس مجنّس نمىكنيم " « 2 »
مولانا هستى و كائنات را در يك شكل پذيراى دائمى و يك دگرگونى وقفهناپذير و يك تحول مىديد و مىگفت :
" اندك اندك زين جهان هست و نيست * نيستان رفتند و هستان مىرسند " « 3 »
اين تجدد و تحول را او پيوسته در لوح انديشه داشت و مىفرمود :
" خواهم كه كفك خونين از ديگ جان برآرم * گفتار دو جهان را در يك دهان برآرم " « 4 »
او كه خود را احمد زمان خويش مىدانست ، در موضوعهاى فرسوده و مضامينى كه نشخوار شاعران روزگار بود ، انديشه نمىفرسود ، بلكه مىخواست مسائل تازه و مقولات نو به نو را در شعر خويش طرح كند . مولانا در اين راه توفيق يافته بود ، چنان كه خود اين موفقيت را بدين بيت بر زبان آورده است :
" نوبت كهنهفروشان درگذشت * نوفروشانيم و اين بازار ماست " « 5 »
او مىخواست با گفتن سخنان نو ، هر دو جهان را چنان دگرگون سازد كه در حد نگنجد و بىحد و كرانه گردد « 6 » وقتى احساس مىكند كه سخن در بيان آن
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ص 144 .
( 2 ) همان كتاب ، ج 4 ، ص 51 .
( 3 ) همان كتاب ، ج 2 ، ص 157 .
( 4 ) همان كتاب ، ج 4 ، ص 39 .
( 5 ) همان كتاب ، ج 1 ، ص 246 .
( 6 )هين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود * وارهد از حد جهان ، بىحد و اندازه شود "" كليات شمس ، ج 2 ، 15 "