گيرد « 1 » .
روزى سلطان عز الدين با امرا و نواب به زيارت مولانا آمده بودند ، مولانا اجازهء ديدار نداد « 2 » روزى ديگر همين سلطان به زيارت مولانا آمده بود ، چنان كه بايد مولانا به وى التفات نكرد سلطان به عادت آن زمان از مولانا خواست تا به دو پندى دهد . فرمود كه : " چه پندى دهم ، ترا شبانى فرمودهاند ، گرگى مىكنى ، پاسبانيت فرمودهاند ، دزدى مىكنى . رحمانت سلطان كرد ، به سخن شيطان كار مىكنى . همانا كه سلطان گريان بيرون آمد . . . . . . « 3 »
سلطان ركن الدين پنج هميان زر « 4 » براى مولانا ارسال كرده بود ، دستور داد بيرون ريزند تا هركه خواهد برگيرد « 5 » يكبار پروانه از مولانا التماس كرد تا او را پندى دهد . مولانا مدتى در انديشه فرورفت و سپس سر برآورد و گفت :
معين الدين ! شنيدهام كه قرآن آموختهاى . گفت : آرى . گفت : شنيدهام كه جامع الاصول احاديث را پيش شيخ صدر الدين خواندهاى . گفت : بلى . گفت :
چون سخن خدا و رسول را مىخوانى و چنان كه شايسته است ، بحث مىكنى و مىدانى . از آن كلمات پند نمىپذيرى ، از من چگونه پند خواهى شنيد و به كار خواهى بست ؟ « 6 » .
به نظر مولانا نام اميرى و وزيرى و پادشاهى در باطن مرگ و درد و احتضار است . انسان بايد بنده باشد و روى زمين چون سمندى رهوار راه بسپرد نه چون جنازهاى كه بر دوشش نهند و راهش ببرند « 7 » . او پادشاهى را كه هواى ايمنى خلق در سر ندارد و برعكس در صدد پايدار نگاه داشتن سلطنت است ، به خراسى مانند مىكند كه قصد خلاص خويش دارد و مىخواهد خود را از ضربهء شلاق برهاند
هامش
( 1 ) مناقب العارفين ، ج 1 ، ص 135 - 133 .
( 2 ) همان كتاب ص 254 .
( 3 ) همان ، ص 444 - 442 .
( 4 ) در مناقب العارفين ، " سيم "
( 5 ) مناقب العارفين ، ص 389
( 6 ) همان كتاب ، ص 165
( 7 ) مثنوى ، ششم ، ص 289 ، ب 325 - 324 .