" شيخ با او چو در دو تن يك جان * بوده آسوده و خوش و شادان
مست از همدگر شده ده سال * داشته بىخمار هجر ، وصال
جمع ياران به گردشان زده صف * آن دو چون بحر و باقيان چون كف
همه چون اختران و آن دو چو ماه * همه چون بندگان و آن دو چو شاه
همه از هر دو مستفيد شدند * قفلها باز بىكليد شدند . . .
ناگهان شد صلاح دين رنجور * گشت از صحبت بدن مهجور
رنج جسمش كشيد سخت دراز * دمبهدم نيست مىشد او ز گداز
نور او مىفروخت همچون خور * بر سر طالبان سعد اختر
تن او مىگداخت همچون شمع * گشت روشن ز نور او دل جمع
شيخ چون مىنداد دستورى * كه رود ، شد دراز رنجورى
چونكه رنجوريش دراز كشيد * ناله و كربتش به چرخ رسيد
گفت با شيخ : كاى شه قادر * اين لباس وجود را بر در
تا رهم زين عنا شوم آزاد * بروم آن طرف خوش و دلشاد . . .
كرد از وى قبول و گفت رواست * از سر بالشش سبك برخاست . . .
چون دو سه روز با عيادت او * نامد و كرد رو به حضرت هو
گشت بر شه صلاح دين روشن * گفت : جان مىشود جدا از تن
شد يقين رفتنم ز دار فنا * سوى بىسوى در جهان بقا . . .
شيخ فرمود : در جنازهء من * دهل آريد و كوس با دف زن
سوى گورم بريد رقصكنان * خوش و شادان و مست و دستافشان . . . " « 1 »
ميان مكتوبات مولانا ، نامهاى است كه گويا به صاحب عطا فخر الدين على نوشته شده است « 2 » مولانا در اين نامه مخاطب را كه تازه به قونيه آمده است ، از
هامش
( 1 ) ابتدانامه ، ص 112 - 108 به تلخيص
( 2 ) در اين نامه ، مخاطب با لقب " ملك الامراء " خوانده شده است . مولانا گاه فخر الدين صاحب عطا را " ملك الامرا " مىخواند ( مكتوبات ، نامهء 132 و 133 ص 139 ) و گاهى معين الدين را بدين لقب مخاطب قرار مىدهد ( همان كتاب ، نامهء 26 و 27 ص 32 ، ص 42 و ص 46 ) -