از گروه مشايخ و يا صوفئى از صوفيان بىشمار مىشد . اين هم محقق است كه اگر مولانا با شمس ديدار نمىكرد ، نامى و نشانى از شمس باقى نمىماند . مولانا آمادهء تلاطم بود . او بالطبع چون قنديل پاكشدهء صاف روغن ريختهء فتيله نهادهاى بود . براى افروختن ، شعلهاى و اخگرى لازم داشت . شمس ، دقيقا آن وظيفه را به عهده گرفت . اما وقتى آن قنديل برافروخت ، پرتو درخشانش حتى شمس را هم با اشعهء خود پوشاند و شمس نيز به پروانهء آن نور بدل شد . شمس بهمنزلهء آينهاى براى مولانا بود كه در آن آينه ، حقيقت گسترده بر پهنهء عالم هستى را و خود را مىنگريست . سرانجام عاشق خود شد و به ستايش خود برخاست :
" شمس تبريزى خود بهانهست * ماييم به حسن و لطف ماييم
با خلق بگو براى روپوش * كوشاه كريم و ما گداييم " « 1 »
روزى حضرت مولانا در باغ حسام الدين چلبى ، هر دو پاى در آب جوى كرده ، معارف مىفرمود . سخن به ستايش شمس رسيد . مدحهاى بىنهايت فرمود .
بدر الدين ولد مدرس از اينكه به درك محضر شمس تبريزى موفق نشده بود ، تاسف خورد . مولانا فرمود : اگر به خدمت مولانا شمس الدين تبريزى نرسيدى ، به روان مقدس پدرم به كسى رسيدى كه در هر تاى موى او صد هزار شمس تبريزى آونگان است « 2 » .
لذا همهء مناقبنويسان و در صدر آنان سلطان ولد حق دارند كه شمس را از خلفاى مولانا قلمداد كنند « 3 » .
ملحقات افسانهء شمس :
بدون ترديد اعتقاد به اولين و دومين ناپديدى شمس ، مخصوصا اعتقاد به اينكه شمس روزى از " باب شمس " واقع در ميدانخانهء درگاه قونيه ظهور خواهد
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 3 ، ص 287
( 2 ) مناقب العارفين ، ج 1 ، ص 101 - 100
( 3 ) ابتدانامه ، ص 158