مىگفتم :
كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
« 1 » باقى ديدار دوستان است و آن دوست تويى . شعر :
يا ديدن دوست يا خيالش * باقى همه چيزها خيال است
[ مردم دنيا سه دستهاند ] « 2 » اهل دنيااند و اهل آخرت و اهل حق .
شبلى اهل آخرتست و حضرت مولانا اهل حق و آنچ مراست از حضرت مولانا مرا و سه كس ديگر را بس است " « 3 » در جواب كسانى كه از آن سه كس پرسيدند ، فرمود :
" شيخ صلاح الدين و شيخ حسام الدين و مولانا بهاء الدين من " « 3 » .
سخنانى كه در مقالات بدين نحو مندرج است كه : " ش ( شمس ) مردى بود اهل ، فقيه و خلافى و اصولى ، پوست فلسفيان بكندى به قوت اصل بر من آمدى و به تعجب گفتى كه من در اين سخن تو سر و پا گم مىكنم ، من پوست اين همه مىكنم " « 4 » ، بىترديد سخنانى است كه مولانا از شمس نقل كرده است . جملات ديگرى از ضبط و كتابت مكالمات مولانا و شمس برجاىمانده است : " امروز غواص مولاناست و بازرگان من ، مولانا شمس الدين تبريزى خلد الله بركته . . . و گوهر ميان ماست . . . " « 5 » . آنكه در درياى وجود شمس به غواصى پرداخته است ، مولاناست . اما مشترى مرواريدهاى مولانا هم كسى جز شمس نيست . افلاكى اين جملات را عينا از مقالات برگرفته است « 6 » .
اين نكته - چنان كه سلطان ولد هم اشاره مىكند - مسلم است كه شمس ، براى عارف موسىوارى چون مولانا ، به مثابهء خضر بود . زيراكه او را از مرتبهء عاشقى به مقام معشوقى ارتقا داد . به راستى اگر شمس نبود ، مولانا ، مولانا نمىشد . شيخى
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء هود ، آيهء 88
( 2 ) عبارت درون قلاب ، چنان كه پيداست بايد در متن باشد ولى در متن چاپى نيامده است
( 3 ) مناقب العارفين ، ج 1 ، ص 317
( 4 ) مقالات ، خطى ، ص 8 ، سطر 26 - 24
( 5 ) مقالات ، چاپ موحد ، ص 119 . جمله از تلفيق متن و پاورقى ساخته شد - مترجم .
( 6 ) مناقب العارفين ، ج 1 ، ص 314