سلطان ولد رفت و گفت : بهاء الدين چه خفتهاى ، برخيز و شيخ را درياب . باز مشام جان ما از رايحهء لطف او محروم ماند « 1 » .
در مناقب العارفين دربارهء غيبت شمس ، دو روايت آمده است . بنا به روايتى كه از سلطان ولد نقل شده است ، شبى شمس و مولانا خلوت كرده بودند ، شخصى از بيرون آهسته به شمس اشاره كرد كه بيرون بيايد . شمس فى الحال برخاست و به مولانا گفت بكشتنم مىخوانند . مولانا پس از تامل بسيار گفت :
أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ
« 2 » . شمس خارج شد . هفت كس ناكس كه متحد شده بودند ، چون فرصت يافتند ، كاردى بر او راندند . شمس چنان نعرهاى زد كه آن گروه بىهوش شدند و چون به خود آمدند ، جز چند قطره خون هيچ نديدند . از آن روز باز اثرى از آن سلطان معنى نيست « 3 » .
جاى هيچ ترديدى نيست كه روايت منقول از سلطان ولد ، از مناقبى است كه در دورههاى بعدتر جعل شده است . زيرا كه اگر مولانا سرنوشت شمس را پيشاپيش مىدانست ، به جستجوى او برنمىخاست و دو بار به شام سفر نمىكرد . اين تنها يك روايت افسانهاى دربارهء شهادت شمس است .
دومين روايت افلاكى ، از زبان زوجهء سلطان ولد - فاطمه خاتون دختر صلاح الدين زركوب و مادر اولو عارف چلبى - نقل شده است . بنابراين روايت بعد از آنكه شمس به شهادت مىرسد ، و جسد وى به چاهى انداخته مىشود ، شمس شبى به رؤياى سلطان ولد مىآيد و مىگويد كه : من در فلان جاى خفتهام .
سلطان ولد نيمشب ياران محرم را جمع مىكند و جسم مبارك او را بيرون مىآورد و در مدرسهء مولانا در جوار امير بدر الدين گهرتاش - بانى مدرسه - به خاك مىسپارد « 4 » .
روايت دوم را بهعنوان واقعيتى به صورت منقبت درآمده مىتوان پذيرفت .
اخيرا كه زاويهء معروف به " مقام شمس " مرمت مىشد ، آقاى محمد اوندر مدير
هامش
( 1 ) رسالهء سپهسالار ، ص 134
( 2 ) قرآن كريم ، سوره الاعراف ، 7 / آيهء 54
( 3 ) مناقب العارفين ، ج 2 ، ص 684 - 683
( 4 ) مناقب العارفين ، ج 2 ، ص 700