مخدومى شمس دين تبريز * چو خورشيدش ( ت ) در اين سمانى " « 1 »
* * *
" تا كه قلندر دل من داد مى مذهل من * رقصكنان دلقكشان جانب خمار شدم " « 2 »
* * *
" بقا اندر بقا باشد طريق كم زنان اى دل * يقين اندر يقين باشد قلندر بىگمان اى دل
شنودى شمس تبريزى گمان بردى ازو چيزى * يكى سر دل آويزى ( آميزى ) ترا آمد عيان اى دل " « 3 »
* * *
" بجو بوى حق از دهان قلندر * بجد چون بجويى يقين محرم آيى " « 4 »
* * *
تا مدرسه و مناره ويران نشود * احوال قلندرى به سامان نشود
تا ايمان كفر و كفر ايمان نشود * يك بندهء حق به حق مسلمان نشود " « 5 »
* * *
آن باده كه بر خلق حرام است حرام * بر جان قلندرى مدام است مدام
هان اى ساقى مگو تمام است تمام * آغاز و تمام ما كدام است كدام " « 6 »
* * *
" قلندر گرچه فارغ مىنمايد * و ليكن نيست از اسرار فارغ
ز اول مىكشد او خار بسيار * همه گل گشت و گشت از خار فارغ . . .
قلندر هست در كشتى نشسته * روان در راه و از رفتار فارغ " « 7 »
اينهمه تلميح را بر تصادف حمل كردن اندكى دشوار است . چنان كه از مآخذ برمىآيد
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 6 ، ص 89 - 88
( 2 ) همان ، ج 3 ، ص 180
( 3 ) همان ، ج 3 ، ص 148
( 4 ) همان ، ج 7 ، ص 11
( 5 ) همان ، ج 8 ، ص 136
( 6 ) همان ، ج 8 ، ص 178 ( سه رباعى به همين مضمون و رديف و قافيه صفحهء مذكور كليات شمس با اندكى اختلاف آمده است ) .
( 7 ) همان ، ج 3 ، ص 124