32 ، 101 - اسكندر در نوزده سالگى پادشاه شد ، و مدت پادشاهيش هفده سال بود و چيزى . ازين جمله هفت سال در جنگ و محاربه بود ، و هشت سال به آرام و اطمينان بىجنگ به سر برد ، و بر بيست و دو طبقه كه هر يك علاحده ملكى داشتند غالب آمده ، و سيزده نفر از خويشان خود كه هر يك داعيهء سلطنت داشتند به تحت اطاعت و فرمانپذيرى در آورد ، و عدد لشكر او از مردان جنگى سيصد و بيست هزار بود غير توابع و لواحق .
32 ، 102 - [ او ] سرخ و سفيد رنگ و ترش رو و كبود چشم لطيف خلقت [ بود ] . سى و سه سال « 100 » عمر كرد و در صورت مشابهت بر پدر و مادر نداشت . چشمانش مختلف بود يكى بسيار كبود بود و ديگرى ميل به سياهى داشت ، و يكى را به حسب نگاه ميل به بالا بود ، و ديگرى را ميل به زير . دندانهاى او باريك سر تيز بود ، و روى او چون روى شير بود ، به غايت شجاع و دلير بود بر جنگ از ابتداى سن صبى .
32 ، 103 - وصيتى كرده بود پدر او كه سخن معلم خود را به سمع رضا مىشنيده باشد . اسكندر گفت : اينجا نيامدهام تا بشنوم آمدهام تا به فعل آرم و بكنم .
32 ، 104 - پرسيدند ازو به چه چيز اين مملكت عظمى را در تحت تصرف در آوردى در صغر سن ؟ جواب گفت : به دلدارى و دلجوئى دشمنان « 101 » و دوست ساختن ايشان ، و تعاهد حال دوستان و احسان بر ايشان .
32 ، 105 - گفت : چه قبيح است مردمان را اينكه بگويند « 102 » و نكنند ، و چه نيكوست كه پيش از گفتن بكنند .
32 ، 106 - و گفت : نيكويى كن اگر ميل دارى كه به تو نيكويى كنند .
هامش
( 100 ) - د : سى و شش سال .
( 101 ) - د : دلدارى دشمنان .
( 102 ) - د : نگويند .