پسر من ، عجب را به دل خود راه مده كه هلاككننده است ، و از رهگذر عظمت و بزرگى كه دارى ، كسى كه لطفكننده باشد از دست مگذار ، [ بدرستى كه اين شيوه باعث خوارى تو نمىشود اى پسر من نفس خود را ذليل دار ، اى پسر من ] « 55 » ، به درستى كه عن قريب اين حال كه درو هستى تغيير مىيابد . اى پسر من ، برتست كه پرهيزى از بخل به درستى ، كه ترا عيبناك مىسازد . تأمل و انديشه كن گنجهائى را كه جمع كردهاى ، و اموالى كه فراهم آوردهاى ، به زودى همراه مردى جلدى بر اسب دونده پيش من فرست .
32 ، 57 - چون كتابت مادر خود را خواند حكما و اهل دانش كه همراه بودند جمع كرده از مضمون و معنى كتابت استفسار نمود « 56 » . ايشان را در روشن ساختن مطلب كتابت چيزى به خاطر نرسيد .
32 ، 58 - پس اسكندر نامهنويس را پيش خواند ، و گفت ملاحظه نمائيد آنچه ما در اين ايام [ 77 - الف ] جمع آوردهايم آن را به تفصيل در آوريد ، و در آن تفصيل نويسيد « 57 » كه در هر جا چه چيز گذاشتهايم .
32 ، 59 - پس كتابت را مهر نموده به قاصدى سوارى جلدى داد و گفت :
اين كتابت را به مادر من برسان . بعد از آن گفت : مادر من پرسيد از من از حقيقت آنچه درين مدت از اموال پيش من جمع آمده است و در چه جا گذاشتهايم .
32 ، 60 - پس از آنجا متوجه فور پادشاه هند شد . مدت يك ماه در زمين بيابان و كوهها كه نمىدانست به كجا منتهى مىشود مىرفت .
كتابتى به فور نوشت كه :
از ذو القرنين پادشاه پادشاهان دنيا به فور صاحب هند ، اما بعد « 58 »
هامش
( 55 ) - اساس : ندارد .
( 56 ) - د : نمودند .
( 57 ) - د : در آورند . . . بنويسند .
( 58 ) - اساس : « بعد » ندارد .