و ما كه ديديم ترا شناختيم آنچه تو برانى در ذات خود و فضل و كرم خود ، پس نفسهاى ما را به ما بازگردان ، و بخشش و منت نه بر ما كه [ خبر ] مىكنيم دارا را « 29 » به آن چيزى كه ديديم ما ، و مىباشيم از گواهان تو . اسكندر گفت : چون بر سر تضرع و زارى آمديد ، و استدعاى خلاصى نموديد نجات دادم ، و بخشيدم شما را تا بدانيد رحمت و مهربانى مرا ، به درستى كه من نزديكم در وقت خضوع و افتادگى و دورم هنگام دشوارى « 30 » . امر كرد تا بندها از دستهاى ايشان بردارند و طعام دهند ، و نوشت به دارا :
32 ، 26 - اين كتابتى است از ذى قرنين بن فيلفس به سوى ملكى كه گمان برده است كه ملك الملوك است ، و اينكه لشكر آسمان مىآيد به مدد او ، و اينكه ازو روشنى « 31 » دنياست ، دارا .
32 ، 27 - اما بعد چگونه ستوده « 32 » باشد كسى را كه روشنى اهل دنيا باشد همچو روشنى آفتاب ، و حال آنكه بترسد از بندهء ضعيف حقير مثل « 33 » [ 75 - الف ] ذو القرنين . پس گمان مبر اى فلان خود را إله ، و ليكن تو انسان ترسندهاى كه آز و آرزوى تو ترا رسوا ساخته است . آيا نمىبينى كه خداى تعالى مىدهد ملك و غلبه را هر كرا خواهد ، و انسان ضعيف طاغى عاصى كه خود را به نام الهى كه هرگز نميرد بنامد « 34 » ، خداى راست كه غضب كند بر كسى كه خود را به نام او نامد ، و مسلط سازد ديگرى را بر لشكر او ، و چگونه إله باشد كسى كه بميرد ، و بپوسد ، و سلطنت او « 35 » بر طرف گردد ، و دنيا را بگذارد از براى ديگران ، و ليكن تو از مخلوقات او ، و از صنايع اوئى ، و طاقت ندارى معارضه و برابرى
هامش
( 29 ) - اساس : مىكنيم با دارا به آن .
( 30 ) - نسخهها : در وقت بخشش و دشوارى هنگام خضوع .
( 31 ) - د : اينكه إله و روشنى .
( 32 ) - اساس : بعد حكومت ستوده .
( 33 ) - اساس : نترسد از ايشان حقير ضعيف بنده مثل .
( 34 ) - د : « بنامد » ندارد .
( 35 ) - د : و بترسد كه سلطنت .